جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٦ - غزل ٣٢٢ دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس
بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) در جايى مى گويد:
|
آن پريشانىِ شبهاىِ دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|
|
گرچه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلِّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[١] |
|
و سپس با جنبه جلالى و كثرتىشان، از ديدارت محروم و بىسر و سامانم نمودند.
|
كس به اميد وفا، ترك دل و دين مكناد |
كه چنانم من از اين كرده پشيمان، كه مپرس |
|
گمان مى كردم اگر از عبادات قشرى دست بكشم و از انديشه ها و تعلّقات و تقواى ظاهرى صرف نظر كنم، دوست همواره با من وفادارى خواهد كرد و به ديدارش برقرار خواهم بود؛ غافل از اينكه وفاى او در بىوفايى است؛ زيرا وقتى مرا به دوام ديدار خود نايل مى سازد، كه همه چيز را از من بستاند و حتّى خود را هم نبينم. خلاصه آنكه، از اين عمل خود، كه به اميد وفا ترك دل و دين كردم، پشيمانم.
|
بَهْرِ يك جرعه، كه آزار كسش در پى نيست |
زحمتى مى كشم از مردم نادان، كه مپرس |
|
اين بيت هم حاوى گله و اظهار ناراحتى از زاهدان و بدگويان است. مىگويد: من براى آنكه از خود بِرَهَم و به قرب و ديدار جانان برسم، به جرعه اى از مى مشاهدات محبوب قانع شدهام؛ ولى نادانان و بدخواهان نمى توانند ببينند، و لذا سختيها و زحمتها از ايشان به من مى رسد كه نتوانم گفت. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.