جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٣٢٢ دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس
خواجه در اين غزل با اينكه در مقام گله گذارى از محبوب است، در عين حال، اظهار اشتياق و امتنان از او نموده و مى گويد:
|
دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
آرى زلف و عالم كثرت به حساب جنبه جلالى و طبيعى، در عين اينكه از مشاهده محبوب حاجب مى شوند، امّا چون دوست را جز از طريق مظاهر و با مظاهر نمى توان مشاهده نمود، راهنماى به اويند؛ زيرا معشوق حقيقى بر كنار از موجودات نمى باشد؛ كه: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[١]: (و هر كجا باشيد، او با شماست- همچنين: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش! كه آنان از ملاقات پروردگارشان در شكّ مى باشند، آگاه باش! كه او به هر چيز احاطه دارد.).
خواجه هم مى گويد: معشوقا! كثرات عالم وجود با پرده برداشته شدن از مظهريّتشان و آشكار شدن جمالت از طريق آنان، مرا به فنايشان و نيستىام توجّه دادند؛ كه:
٢٨٢٦
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (معبودا! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصود تو از من اين است كه خودت را در هر چيزى به من.
[١] - حديد: ٤.
[٢] - فصلّت: ٥٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.