جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٨ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
خواجه در اين غزل از روزگار هجران با محبوب گله كرده و مى گويد:
|
جانا! تو را كه گفت، كه احوال ما مپرس |
بيگانه گرد و قصّه هيچ آشنا مپرس؟! |
|
اى دلدار بىهمتا! تو را كه گفته كه تفقّدى از آشنايان خود نكنى و با آنان بيگانه گردى؟! (چه مى توان كرد؛ كه بيگانگى از ماست نه از جانب تو)؛ كه:
٢٥٠٦
«وأنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المسَافَةِ، وَأنّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[١]: (و همانا كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، راهش كوتاه است، و تو از خلق در حجاب نيستى، جز آنكه اعمال زشت [يا: آرزوها] حجاب آنها شود.)؛ لذا مى گويد:
|
ز آنجا كه لطفِ شامل و خُلق كريم توست |
جُرم گذشته، عفو كن و ماجرا مپرس |
|
محبوبا! گناهان و آمال همه از خودبينى ما ناشى مى شود؛ كه:
٢٣٢٧
«بِالرِّضا عَنِ النَّفْسِ تَظْهَرُ السَّوْء آتُ وَالعُيُوبُ.»
[٢]: (به واسطه خشنودى از نفس است كه بديها و عيبها آشكار مى گردد.) و:
٢٣٢٨
«شَرُّ الامُورِ، الرِّضا عَنِ النَّفْسِ.»
[٣]: (خشنودى از نفس، بدترين چيزهاست.)؛ اما خُلق كريم و الطاف بىنهايتت اجازه نمى دهد كه ما را به گناهان و بديهايمان بگيرى و از خود محجوب نمايى. جرم گذشته ما عفو بنما، و ماجرا مپرس كه چرا.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الرّضا عن النّفس، ص ١٣٩.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الرّضا عن النّفس، ص ١٣٩.