جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ٣١٨ زلفين سيه خم به خم اندر زده اى باز
|
خستگان را، چو طلب باشد وقوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرط مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نَپْسَندى |
آنچه در مذهبِ اربابِ فُتُوّت نبود[١] |
|
و در جاى ديگر:
|
رهروان را، عشق بس باشد، دليل |
آب چشم اندر رَهَش كردم سبيل |
|
|
موج اشك ما، كِىْ آرد در حساب |
آنكه كشتى رانْد در خون قتيل![٢] |
|
|
زد زمزمه عشقِ تو، راهِ من سرمست |
آرى صنما! راهِ قلندر زده اى باز |
|
معشوقا! زمزمه عشق تو، راهزن من سرمست شد و به توام دعوت نمود. با آنكه تو را طريقه چنين است كه سرمستان و قلندران و بىباكان و پا بر همه هستى گذاشتگان و از سر عالم برخاستگان را راهزنى مى كنى، نمىدانم چرا من سرمست را از ديدارت محروم ساختى.
|
امروز كه در دست توام، مرحمتى كن |
فردا كه شوم خاك، چه سود اشك ندامت؟! |
|
|
حاشا! كه من از جور و جفاى تو بنالم |
بيدادِ لطيفان، همه لطف است و كرامت[٣] |
|
|
از غاليه بر هم زدهاى، خوش شكر و گُل |
امروز همه، بر گل و شكّر زده اى باز |
|
اى دوست! امروز خوش شربت گلاب و معطّرى از عطر بىنظير جمالت به راه انداختهاى، و چه شايسته عاشقان را به شربت لذّت بخشِ عطر آسايت دعوت مى كنى. كنايه از اينكه: مرا هم باز مورد عنايتت قرار ده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٧، ص ٢٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.