جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٩ - غزل ٣١٨ زلفين سيه خم به خم اندر زده اى باز
خواجه در اين غزل به چگونگى حال خود در ايّام محروميّت از ديدار معشوق حقيقى پرداخته و مى گويد:
|
زُلفين سيه، خَم به خَم اندر زده اى باز |
وقتِ من شوريده، به هم بر زده اى باز |
|
محبوبا! مرا با تو، وقت خوش بود، و به ديدارت دل داده بودم، و جمالت برايم دلربايى داشت. ناگهان پرده كثرات جلاليت را بر جمالت حايل ساختى و باز مرا از ديدارت محروم نمودى و به افسردگىام كشانيدى. گويا نمى خواستى كه من همواره در عيش و نوش با تو باشم.
٢٤٦٤
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان. معبودا! كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى نمايى؟!).
گويا با اين كارت مى خواستى بگويى: من مى خواهم خود به جمال خود نگران باشم و بس، تا تو در ميانهاى، دوام ديدارم را شايسته نيستى؛ لذا باز مى گويد:
|
ز آن روىِ نكو، چشمِ بَدان دور، كه امروز |
برمَهْ زده اى طعنه و برخور زده اى باز |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.