جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٧ - غزل ٣١٦ دلم ربوده لولى وشى است شورانگيز
كلّيّه الهيّه، يكتاست؛ وگرنه همه موجودات به حضرت دوست عشق مى ورزند؛ كه:
٢٣٠٥
«ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ سَبيلَ إرادتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[١]: (به قدرت خويش، مخلوقات را ابتداء اً و نه از روى نمونه، آفريده و بر طبق خواست خود اختراع نمود، سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيده و در طريق محبّتش برانگيخت.). ولى اين انسان است كه به ولايت تامّه الهيّه مشّرف گرديده؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٢]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.- نيز: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٣]: (همانا امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه نموديم، و آنها از برداشتن آن سرپيچى كرده و از آن هراسيدند، ولى انسان آن را حمل نمود، بدرستى كه او بسيار ستمگر و نادان [ديوانه عشق خدا] مىباشد.).
خواجه هم مى گويد: ملائكه عشق حضرت دوست را (در حدّ اعلى) ندارند؛ زيرا ايشان در كمال و منزلتى هستند كه به آنان داده شده فراتر نمى روند؛ كه «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»[٤]: (نيست از ما [فرشتگان] مگر براى اوست پايگاهى معين.) اما تواى انسان! بيا و قدمى در طريق سير و سلوك بنه؛ و با مجاهدات، پرده از رخسار فطرت خود بركنار كن، و حجابهاى ميان خويش و معشوق را زايل نما، تا از شراب تجلّيات دوست جامى بياشامى و به مستى بگرايى و آدم ابوالبشر ٧ را ياد نما كه.
فرزندانش را به تشريف عشق مزيّن ساخته؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى.
[١] - صحيفه سجّاديه، دعاى اول.
[٢] - بقره: ٣٠.
[٣] - احزاب: ٧٢.
[٤] - صافّات: ١٦٤.