جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ٣١٣ بيا و كشتى ما در شط شراب انداز
در حقيقت، اظهار اشتياق به تجلّيات برتر دوست نموده، چنانكه در جايى مىگويد:
|
روشنىِ طلعتِ تو، ماه ندارد |
پيش تو گل، رونقِ گياه ندارد |
|
|
شوخى نرگس نگر، كه پيش تو بشكفت |
چشم دريده! ادب نگاه ندارد |
|
|
حافظ اگر سجده تو كرد، مكن عيب |
كافرِ عشق اى صنم! گناه ندارد[١] |
|
و مى خواهد بگويد:
|
اگرچه مست و خرابم، تو نيز لطفى كن |
نظر بر اين دلِ سرگشته خراب انداز |
|
اى دوست! اگرچه در مستى بسر مى برم، امّا لطف خويش را از اين خرابت مگير، و نظرى ديگر بر اين سرگشتهات بنما، تا بكلّى از خود برهد و در كمال والاى شناسايى و ديدار هميشگىات قرار گيرد؛ كه:
٢٤٤٢
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَّوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ ..
وَاطْمَأَنَّتْ بِالرُّجُوعِ إلى رَبِّ الأرْبابِ أنْفُسهُمْ، وَتَيَقَّنَتْ بِالفَوْزِ وَالفَلاحِ أرْواحُهُمْ، وَقَرَّتْ بِالنَّظَرِ إلى مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُمْ، وَاسْتَقَرَّ بِإدْراكِ السُؤولِ وَنَيْلِ المَأْمُولِ قَرارُهُمْ.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار دِهْ كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلهايشان سبز و خرّم [و يا: پايدار] گشته، و سوز محبّتت شراشر قلب آنان را فرا گرفته است ... و جانهايشان به بازگشت به سوى ربّ الارباب آرامش يافته، و ارواحشان رستگارى و فلاح را باور كرده، و چشمانشان به واسطه نظر به محبوبشان روشن گشته، و به خاطر رسيدن به خواسته ها و نائل شدن به آرزويشان آرامش خاطر يافتهاند.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٥١.