جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٢ - غزل ٣١١ منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
|
عاشق شو، ار نه روزى، كارِ جهان سرآيد |
ناخوانده نقشِ مقصود، از كارگاه هستى[١] |
|
آن كس كه سرمايه زندگى خود را به پاى دنياى ناپايدار به آخر رسانيد، جز تهيدستى و بطالت نصيبش نگرديد؛ كه:
٢٢٧٨
«إنَّ الدُّنْيا لَمُفْسِدَةُ الدّينِ، مُسْلِبَةُ اليَقينِ، وَإنَّها لَرَأْسُ الفِتَنِ وَأصْلُ المِحَنِ.»
[٢]: (براستى كه دنيا، تباه كننده دين و رباينده يقين است، و همانا دنيا سرچشمه همه فتنه ها و ريشه تمام غصّههاست.) دنيا براى آن است كه زاد و توشه دار بقا به وسيله آن به دست آيد؛ كه:
٢٢٧٩
«إنَّ السُّعَدآءَ بِالدُّنْيا غَدَاً هُمُ الهارِبُونَ مِنْهَا اليَوْمَ.»
[٣]: (آنان كه فردا به واسطه دنيا نيكبختند، هم آنانند كه امروز از آن گريزانند.).
و آن كس كه در اين مقام مجازى، مشغول ذكر و مراقبه حضرت دوست شد، و به عشق و محبّت او پرداخت، از نفحات الهى بهرهمند گرديد؛ كه:
٢٢٨٠
«أحَقُّ مَنْ ذَكَرْتَ، مَنْ لا يَنْساكَ.»
[٤]: (سزاوارترين كسى كه بايد به يادش باشى، آن [خدايى] است كه فراموشت نمى كند.- همچنين:
٢٢٨١
«ألذِّكْر مِفتاحُ الأنْسِ.»
[٥]: (ذكر، كليد انس است.- نيز:
٢٢٨٢
«ألذِّكْرُ لَذَّةُ المحُبّينَ.»
[٦]: (ذكر، لذّت محبّين و عاشقان مى باشد.) در جايى مى گويد:.
|
نقدِ صوفى، نه همه صافىِ بىغش باشد |
اى بسا خرقه، كه مستوجب آتش باشد |
|
|
غم دنياىِ دنى، چند خورى؟ باده بخور |
حيف باشد دلِ دانا، كه مشوّش باشد![٧] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٨.
[٤] ( ٤، ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٥] ( ٤، ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٦] ( ٤، ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٠، ص ٢٠٨.