جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ٣١١ منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
|
من از نسيمِ سخن چين چه طَرْف بربندم |
كه سَرْوِ راست در اين باغ نيست محرم راز |
|
وقتى پاكدامنان و اهل قيام و صيام و عبادات، و شب خيزان و زُهّاد قشرى نتوانند محرم راز باشند و اسرار معشوق را نبايد به آنها گفت، چگونه مى توان از كسى كه چون نسيم هر ساعت سخن به اين طرف و آن طرف مى برد، اسرار دوست را مخفى نداشت؟! در نتيجه مى خواهد بگويد: «منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز»،[١]، ولى مشاهدات خود را بايد از اهل و نااهل مخفى بدارم؛ چرا كه:
٢٢٨٣
«كاتِمُ السِّرِّ وَفِىٌّ أمينٌ.»
[٢]: (كتمان كننده راز، با وفا و امين مى باشد.)
|
اگرچه حُسن تو از عشقِ غير مستغنى است |
من آن نِيَم، كه از اين عشقبازى آيم باز |
|
محبوبا! جمالت در زيبايى يكتاست و بىنياز از آنى كه چون منى به تو عشق ورزم؛ ولى چگونه مى توانم از عشقت دست كشم اگر توام نخواهى. در جايى مىگويد:
|
حُسن تو هميشه در فزون باد! |
رويت همه ساله لاله گون باد! |
|
|
اندر سر من، هواىِ عشقت |
هر روز كه هست، در فزون باد![٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
به لطف خال و خط، از عارفان ربودى دل |
لطيفههاى عجب، زير دام و دانه توست |
|
[١] - بيت اوّل غزل ٣١١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب السّرّ، ص ١٥٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦١، ص ١٤٢.