جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠١ - غزل ٣١١ منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
٣٠٠٧
افْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنِيّاً لا تَفْتَقِرُ، أنَا مَهْما أشآءُ يَكُونُ، أجْعَلُكَ، مَهْما تَشآءُ يَكُونُ.»
[١]: ( [اى] بندهام! طاعت و بندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گرادنم؛ من زنده اى هستم كه مرگ را به من راهى نيست، تو را نيز حياتى مى بخشم كه مرگى در پى نداشته باشد؛ من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمى شوم، تو را نيز آنچنان بىنياز مى گردانم كه هرگز فقير نمى شوى؛ من هرچه بخواهم موجود مى شود، تو را نيز چنان مى گردانم كه هرچه بخواهى موجود مىشود.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: اگر مرد راهى، از مشكلات طريقت و عمل به شريعت سرپيچى مكن، تا به مقصد و مقصود خود، كه كمال انسانى است، راه يابى.
و ممكن است منظور از «مشكلات طريقت»، همان ابتلائات و امتحاناتى باشد كه تنها براى سالكين پيش مى آيد. در جايى مى گويد:
|
چشم آسايش كه دارد، زين سپهر گرم رو؟ |
ساقيا! جامى بياور، تا برآسايم دمى |
|
|
در طريق عشقبازى، امن و آسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه با درد تو جويد مرهمى[٢] |
|
|
در اين مقام مجازى، بجز پياله مگير |
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز |
|
دنيا و آنچه در آن است جز مجاز و خيال و بازيچه و لهو و لعب نيست؛ كه: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»[٣]: (و زندگانى دنيا، جز بازيچه و هوسرانى نيست.).
مردان خدا مقصود از عالم هستى را توجه و عشق به حضرت حق مى دانند.
[١] - جواهر السّنيّة، ص ٣٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٣] - انعام: ٣٢.