در پرتو وحى - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٣٥٣ - معناى خوف
كشيدم و رفتم منزل؛ باز حالت گريهام قطع نشد. نزديكهاى صبح بود كه گريهام قطع شد و قدرى به خود آمدم. بعد تصميم گرفتم ديگر به جلسات آميرزا نروم. گفتم: پس آنهايى كه جلسات خواص يا أخص الخواص ميرفتند چه كار ميكردند؟ گفت: نميدانم، من كه اين بلا به سرم آمد.
اينكه بنده عرض كردم انسانها درجات متفاوت دارند، معنايش همين است. وقتى شاگردان آميرزا سيد على، چنين مقاماتى داشتند، شما حساب كنيد خود ايشان چه بودهاند! نقل مىكنند كه ايشان در يكى از روزها كه به جلسه درس آمدند، زنبيلى همراهشان بود. زنبيل را كنارى گذاشتند و درسشان را ارائه كردند. پس از درس، پيرمردى اصرار كرد كه زنبيل را براى آقا تا درب منزل ببرد. آميرزا به آن پيرمرد ميگويد: خانه نميروم. ديشب بچه من تلف شد. صبح ميخواستم آن را ببرم دفن كنم كه ديدم وقت درس ميگذرد. اول آمدم درس را ارائه كنم و اكنون ميخواهم بچه را ببرم دفن كنم. ايشان يك چنين روحيهاى داشته است. درباره صاحب جواهر نيز حكايتى شبيه اين نقل مىكنند. در عالَم، چنين انسانهايى نيز هستند كه با ما خيلى فرق مىكنند.
خلاصه اينكه خوف، يك مقام معنوى است كه وقتى انسان در پيشگاه عظمت حق قرار گرفت و اين عظمت را درك كرد، يك حالت خوف و خشيتى برايش دست ميدهد.
نكته ديگر در اين باره اين است كه در آيه ميفرمايد: از مقام خداوند خوف داشته باشد، نه از خود او. ذات خداوند در حيطه درك