در پرتو وحى - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٣٤٩ - معناى خوف
ميگويند سلطان محمود غزنوى از فردوسى خواست كه اشعارى را به شاهنامهاش اضافه كند. فردوسى امتناع كرد و به همين دليل زندانى شد. در زندان آب و غذايش را كم كردند و خيلى بر او سخت گرفتند، ولى او مقاومت كرد و زير بار خواسته غزنوى نرفت. مدتى بعد چوپانى را گرفتند و به زندان بردند و همزندانى فردوسى شد. فردوسى صبحها دعا ميخواند و گريه ميكرد و اين چوپان نيز به گريه ميافتاد. چوپان ريش بلندى داشت و فردوسى با خود فكر كرد اين آدم از قيافهاش پيداست كه عارف مسلك است و اهل معنويت. يك روز از چوپان پرسيد: چرا اين قدر گريه ميكنى؟ گفت: واقعيت آن است كه من يك بزى داشتم كه ريش بلندى داشت، مانند ريش شما. وقتى شما دعا ميخوانيد و گريه ميكنيد و ريشتان حركت ميكند من به ياد بزم ميافتم و گريهام ميگيرد. فردوسى وقتى اين جواب را شنيد آتش گرفت و به زندانبان گفت: هر چه بخواهيد ميگويم، فقط مرا از دست اين چوپان خلاص كنيد.
معناى خوف
ما دو نوع ترس و خوف داريم: يك نوع، ترس ناتوان از توانا است كه معمولًا انسانها دارند. ترس بچه از چوب، ترس دانشجو از مدير، ترس مردم از پليس و جريمه، ترس از عذاب و عقاب و جهنم و شكنجه و ... يك نوع ترس هم داريم كه مخصوص اولياء و عارفان است. عارف به مقامى ميرسد كه از آتش و چوب نميترسد، فقط از عظمت الهى ميترسد. وقتى عظمت خداوند و حقارت خود را درك ميكند، يك حالت خوف و خشيت در دل او ميافتد. نقل مىكنند