در پرتو وحى - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٢٠٤ - آيا حضرت زهرا از پيامبر ارث نمى برد؟!
عنوان حدود فدك معين كردند.[١] كنايه از اين كه بحث صرفاً بر سر قطعه زمين فدك نيست؛ بلكه مسأله حاكميت و خلافت است.
ابن عباس نقل مىكند كه در زمان حكومت عمر بن خطاب روزى نزد او رفتم، ديدم تنهاست و چوبدستى در دست دارد كه يك سر آن را به زمين گذاشته و سر ديگرش را به چانهاش تكيه داده است. تا مرا ديد گفت: خوب شد آمدى، تنها بودم و دلم مىخواست كسى بيايد، چه كسى بهتر از شما! خيلى محبت كرد و سپس گفت: ابن عباس! على كجاست؟ گفتم: در خارج از شهر است و مشغول كشاورزى است. گفت: آيا هنوز هم ادعاى خلافت دارد؟ گفتم: اينجا من و تو هستيم و فرد ديگرى نيست، خدا هم مىداند و به همه ما آگاه است. اگر چيزى را بپرسم راستش را مىگويى؟ گفت: آرى. گفتم: اين كه مىگويى على خليفه نيست آيا در خلوت هم مىگويى؟ تو خودت مىدانى كه خليفه بر حق پيامبر (ص)، على (ع) است آيا بين خود و خدايت هم اين مسأله را منكر هستى؟ كه در اينجا عمر جوابى براى گفتن نداشت و سكوت كرد.[٢]
[١]. ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، ج ٣، ص ٤٣٥؛ مجلسى، بحار الانوار، ج ٤٨، ص ١٤٤؛ إن هارون الرشيد يقول لموسى بن جعفر خذ فدكا حتى اردها اليك، فيأبى حتى الحّ عليه فقال: لا آخذها الا بحدودها قال: و ما حدودها؟ قال ان حددتها لم تردها؟ قال: بحق جدك إلا فعلت قال: اما الحد الاول فعدن، فتغير وجه الرشيد و قال: ايها، قال: و الحد الثانى سمرقند، فاربدّ وجهه قال: و الحد الثالث افريقيه، فاسود وجهه و قال: هيه. قال: و الاربع سيف البحر مما يلى الجزر و ارمينيه قال الرشيد: فلم يبق لنا شى، فتحول الى مجلسى قال موسى: قد اعلمتك اننى إن حددتها لم تردها فعند ذلك عزم على قتله.
[٢]. قمى، سفين البحار، ج ٢، ص ١٥١.