دروس هيئت و ديگر رشته هاي رياضي - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٢١٣ - قبة الارض
پنج روز است و امروز روز آذينه است . ميان ايشان خلاف افتاد و هر كس روزنامه خويش بيرون آوردند و حساب و تاريخ و عدد هر روزى كه نبشته بودند بديدند , و بر روزنامه هر يكى چنان بود كه آن كس خبر داده بود , تعجب ايشان زيادت گشت , اين حادثه را به نزديك قاضى عقل بردند هر يكى را در دعوى او تصديق كرد و گفت كه امروز در حق تو شنبه است و مدت غيبت تو سيصد و شصت و شش شبانروز است , و آن ديگر چنانست كه او مى گويد , و آن ثالث هم چنانست كه وى مى گويد . ايشان گفتند كه ما را از اين حال بيان كن . عقل گفت بيان اين آنست كه دانسته باشيد كه آفتاب به سمت سر ساكنان مشرق پيش از آن وقت رسد كه به سمت سر ساكنان مغرب پس اين كس كه از اين موضع بسوى مشرق رفته است و آن وقت مى رفت آفتاب اينجا بر سمت سر او بود كه وقت نصف النهار بود و چون يك منزل بر طريقت آفتاب بسوى مشرق شد ديگر روز كه آفتاب به سمت سر او رسيد يك شبانه روز او تمام شود و هنوز آن لحظه آفتاب به سمت سر اين شخص مقيم نرسيده باشد , و چون آفتاب به سمت سر اين شخص مقيم رسد و مقيم را يك شبانه روز تمام شود آن مشرقى را يكشبانروز تمام شده باشد و از شبانروز دوم قدرى گذشته , و مغربى را آفتاب هنوز به سمت سر نرسيده باشد و يكشبانروز تمام نشده باشد , پس چون مغربى را يكشبانروز تمام شود مقيم را يكشبانروز و چيزى گذشته باشد , و مشرقى را يكشبانروز و مقدارى ديگر پيش از آن كه مقيم را گذشته باشد رفته باشد , پس زمان يك شبان روز مشرقى كم از زمان يك شبان روز مقيم است , و زمان يكشبانروز مقيم كه از زمان يك شبانروز مغربى است . و اين زيادتها كه در مدت يكسال جمع شود ( در مدت يكسال جمله شودخ ل ) به اضافت با مقيم يك شبانروزبود . پس چون بر مقيم سيصد و شصت و پنج روز بگذشته باشد بر مشرقى سيصد و شصت و شش روز بگذشته باشد , و بر مغربى سيصد و شصت و چهار روز بيش نگذشته باشد پس هر يكى در دعوى خويش راست گوى باشد , و امروز در حق يك شخص آذينه است , و در حق آن ديگر شنبه , و در حق آن ديگر پنجشنبه . و چون هر يكى از اين دو