نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣
یعنی من مردم ولی در هر مرحله که مردم به مرحله کاملتر رسیدم . همانطور
که زندگی مرگ خودش را در بطن خویش دارد ، زندگی نیز در بطن همین مرگ
است و آن زندگی که در بطن این مرگ است از زندگی اول راقیتر و عالیتر
است ، اتفاقا این سخن در کلمات سقراط آمده است .
در احوالات سقراط نوشتهاند که وقتی او در بقاء روح فردی استدلال میکرد
میگفت در طبیعت هر چیزی به ضد خودش تبدیل میشود از تاریکی روشنی ، از
. . . و از مرگ زندگی بر میخیزد . و مردن انسان یک مردن علی الاطلاق
نیست بلکه حتما در بطن این مرگ زندگی هست و البته مقصود او از زندگی
در اینجا همان بقاء روح پس از مرگ بود ، به طوری که وقتی در زندان بود
و به مرگ محکوم شده بود و قرار بود که لحظاتی بعد آن جام شوکران را به
او بدهند ، افلاطون و دیگر شاگردانش به گرد او جمع شده بودند و مثل ابر
میگریستند ، او گفت پس من افسانه میگویم برای شما ؟ چرا گریه میکنید ؟
من که گفتم مرگ وجود ندارد و از هر مرگی زندگی برمیخیزد و اگر من بمیرم
در یک شکل میمیرم و در یک شکل دیگر باقی هستم ، روح من جاودانی است .
پس اینها حرفشان این است که منطق جدل در عین اینکه فلسفه " نیستی "
است ولی منطق ناامیدی و یأس نیست ، چون منطق تکامل است [١]
در اینجا ممکن است کسی اشکال کند که به این ترتیب یأس و ناامیدی از
بین نمی رود ، زیرا امید و ناامیدی به فرد وابسته است . فلسفه " بودن
" به قول اینها اصل امید را به فرد میدهد و میگوید تو به عنوان یک فرد
و یک شخص میتوانی جاودان باقی بمانی ، ولی در اینجا بقاء را به نوع
میدهد و میگوید نوع انسان باقی است . در این کتاب راجع به این جهت
بحث نشده است و خود هگل و مارکس هم این بحث را مطرح نکردهاند ولی
کوششهای زیادی شده است ( مخصوصا در فلسفه فیلسوف معاصر ، هایدگر ) تا
باقی بودن فرد را نیز به یک نحوی ثابت کنند ، هایدگر بحثی دارد که با
بحث ما درباره کلی طبیعی [٢] بسیار نزدیک است ، در آنجا خواسته است
که با یک نوع ریسمان بازیهای فلسفی ثابت کند انسان که باقی است فرد هم
باقی است ، در عین اینکه فرد هم باقی نیست . به عبارت دیگر انسان که
باقی است " خود " واقعی باقی است . من دو " خود " دارم : یکی خود
فردی و دیگری خود انسانی ، کانه انسان به نحو کلی در " من " وجود دارد
، یعنی همین
[١] این مضمون در اشعار امروزیها هم هست . اخیرا در مجله دانشکده علوم تربیتی یکی از سرایندگان شعر نو در همین زمینه شعری داشت راجع به اینکه اگر چنین میشود و یا چنان میشود ، من میروم و همه چیز میرود غم نیست . چرا ؟ چون راه باقی است ، راه جاودان است . سراینده مذکور کتابی دارد به نام " جدال با مدعی " در دو قسمت که قسمت دومش راجع به شعر نو است و در مورد نظر ما نیست ، و در قسمت اول راجع به خودکشی و فلسفه پوچی بحث میشود . در همانجا بحثی راجع به تکامل کرده است . [٢] بحث کلی طبیعی ما بحثی بسیار بسیار عالی است و اساسا فلسفه اروپا در این بحث کلی طبیعی به کلی سر درگم است .