ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - هيچ متفكر اسلامى نمى تواند مطابق پندار بعضى از سطح نگران واقعيات عالم هستى را بعنوان يك عده موجوداتى كه همهء حقايق و ابعاد و سطوح آنها را در همان پديدهها و اشياء منحصر مى دانند كه در ارتباطات حسى آنها را درك مى كنند و ماوراى آنچه را كه با حواس درمى يابند منكر و يا ناديده مى گيرند تلقى نمايد
كه همهء هستى را فرا گرفته است وجود مرا استثناء نموده است اين احساس شريف ناشى از توجه دقيق ( نه لمس سطحى كورانه ) بر عالم هستى است . و بالاتر از اين ، اگر بخواهيم موجوديت خود را مورد بررسى قرار بدهيم و يك تماشاى هشيارانه و كنجكاوانه در اعماق درون خود داشته باشيم ، يقينا به اين نتيجه خواهيم رسيد كه « اگر چه براى ما امكان آن هست كه نه از نيكى متأثر شويم و نه از بدى ، ولى خود ما بخوبى گاهى احساس مى كنيم كه در درون ما يك ارگ گويا و آماده نواخته شدن است كه در فضاى ناب روح به هيجان در مى آيد و نغمه سر مى دهد و بر ضد بيهودگى و نيستى سر به طغيان برمى دارد » مقدارى از مضمون اين جمله از اونوره بالزاك نقل شده است .
اگر بنا بود اين عبارت را از جنبهء علمى و فلسفى نيز اشباع كنيم ، چنين مى گفتيم : « نغمهء بسيار واضح اين ارگ درونى بر ضد نيستى سر به طغيان برمى دارد و با كمال صراحت مى گويد : تو اى انسان نمى توانى بگويى « من نيستم » و با اين اعتراف است كه اعتراف دوم را نيز بجاى آورده و خواهى گفت كه : « حال كه نمى توانم بگويم من نيستم « نمى توانم بگويم » من بيهوده هستم « پس من مكلفم ، يعنى در اين زندگانى ، هستى درون من با كمال صراحت مى گويد : تو موجود هستى و نمى توانى با يك نوع بيمارى روانى بگويى « من نيستم » همچنين درون تو با كمال وضوح مى گويد : چون تو هستى ، پس بيهوده نيستى پس تو مكلف هستى . بعضى از نويسندگان سطح نگر مغرب زمين براى اثبات اين كه از هستها بايدها درنمى آيد استدلالى را كه ما هم اكنون بيان نموديم به اين گونه مورد ترديد و يا انكار قرار مى دهند كه اگر اين نغمهء درونى و اين حكم وجدان عام بشرى اصالت داشت ، نمى بايست در افراد بسيار فراوانى از انسانها منتفى باشد ، زيرا ما با كمال بداهت مى بينيم اكثر قريب به اتفاق مردم معمولى حتى عده اى از آن مردمى كه از مراحلى از دانش نيز برخوردارند ، اين مطلب را انكار مى كنند كه « درون آدمى با صدايى رسا او را به « بايدها و شايدها » هشدار بدهد » و دليلى كه مى آورند اينست كه اگر چنين چيزى از واقعيت برخوردار بود ، مى بايست همهء