ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٩ - مبناى وحدت اسلامى
به وديعت نهاده است . تحوّلاتى كه اين دين فطرت در طول تاريخ داشته ، فقط مربوط به فروع جزئى احكام بوده است كه از تنوّع موقعيّتهاى حيات انسانى در جوامع مختلف سرچشمه گرفته است . و اصول و مبادى كلى كه متن دين الهى را تشكيل مى دهند ، همواره در طول تاريخ متّحد بودهاند . بنا بر اين ، از نظر ما ، مبناى وحدت امّت اسلامى مستند به همان دين فطرى انسانى است كه همهء پيامبران الهى آن را به بشريّت تبليغ نموده و متن كامل آن پس از حضرت « نوح » و پيامبران پيشين بوسيله حضرت ابراهيم خليل عليه السلام ابلاغ شده و يهود و مسيحيت نيز خود را وابسته به آن مى دانند . اركان و اجزاء اصلى دين فطرت كه ملت اسلامى بايد آنها را دارا باشد ، از دو طريق اثبات مى شود : الف : ١ - قرآن مجيد كه حاوى اثبات توحيد خالص ( اعتقاد به يگانگى خداوند و شريك نداشتن او به طور مطلق و لزوم اعتقاد به صفات كمالى خداوند و سلب صفات نقص و وابستگى از خداوند ) مى باشند .
٢ - معاد و ابديّت كه بدون آن دو حيات انسانها در اين دنيا قابل تفسير و توجيه قانع كننده نمى باشد . [١] ٣ - نياز بشر به پيامبران كه حقائق فوق حواس و عقل او را در وصول به كمال واقعى - كه هدف زندگى او در اين دنياست به او آموزش دهند . اين نياز فقط با بعثت پيامبران و اوصيائى كه بعد از پيامبران كار تبليغ را ادامه مى دهند ، مرتفع خواهد شد .
٤ - عبادتها و تكاليفى كه براى برقرارى رابطهء كشش به بارگاه خداوندى ضرورت دارند ، مانند نماز و حج .
٥ - انجام دادن كارهاى نيك بطور عام ، كه ضرورىترين آنها همانا كوشش براى برآوردن نيازهاى مادّى و معنوى معقول مردم مى باشد .
ب : اين اصول و اركان و اجزاء اصلى دين فطرت از راه عقل سليم نيز به خوبى اثبات شده و در كتب فلسفى و كلامى مشروحا مورد تحقيق قرار گرفتهاند . اين اصول و اركان و اجزاء از يك وحدت عالى در به فعليّت رسانيدن استعدادهاى آدمى برخوردارند كه همان دين فطرت است كه خداوند بر حضرت ابراهيم خليل اللَّه عليه السلام وحى فرموده است . [٢] ( وَجاهِدُوا فِي الله حَقَّ جِهادِه هُوَ اجْتَباكُمْ وَما جَعَلَ )
[١] ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مردمى كه بدون اعتقاد به معاد و ابديت زندگى مى كنند ، مثل ماديون و وچارواكها و ديگران ، چگونه حيات خود را توجيه مى كنند در پاسخ ، بايد گفت اولا نمى توان طرز تفكر مردم معمولى را بطور عام در همه احوال و خصوصيات تصديق كرد و ما هنوز شاهد نظريات ويرانگر خود محورىها در همهء صحنههاى بشرى هستيم و فساد فراگير اغلب جوامع را مشاهده مى كنيم . همچنان كه بردگى را در اعصار گذشته به عنوان يك پديدهء اصيل و پذيرفته شده اجتماعى مى ديديم كه امروز بطلان آن ثابت شده است ، به همين نحو ، ممكن است ، بسيارى توجيهها ، در آينده باطل شوند . ثانيا ، هيچ يك از اصول و قوانين اخلاق و فضيلت بر مبناى مقررات اجتماعى ، قابل دفاع هميشگى نيستند . چون نمى توان تنها هدف اخلاق و فضيلت را « اصلاح نظام زندگى دنيوى » تعيين كرد ، زيرا در برابر اصالت قوه و منفعت گرايى و تكاپو براى بقا كه زندگى منهاى ابديت بر آن استوار شده ، اگر اخلاق و فضيلت نتيجه خود را در ابديت مطرح نكند و فقط به عنوان وسيله اى براى نظم زندگى دنيوى تلقى گردد ، امرى اعتبارى و نسبى و متغير خواهد بود و نمى تواند آن همه انسانهاى شريف و با عظمت تاريخ را جلب نمايد كه به قول « كانت » ، تكليف را فقط به خاطر اين كه انسان داراى وجدان است انجام بدهند . ثالثا ، مكتبهائى كه ابديت را بطور صريح و مستقيم مطرح نمى كنند ، اگر مفاهيمى را عرضه مى دارند كه از نظر مطلق بودن ، حس مطلق گرائى وجود را اشباع مى كنند ، در واقع از همان ابديت سخن مى گويند كه به شكلى ديگر مطرح شده است . مثلا مفهوم نيروانا در مكتب بودائى ، كه انسان پس از زندگى دنيوى به آن مى رسد و داراى تجرد از ماده و فراسوى محدوديتهاى زمان و مكان و حركت مادى است ، در واقع ، اين همان مفهوم ابديت است ، حتى مفاهيمى مثل انسان ، كمال ، ترقى در افكار انديشمندان گاه به قدرى از مطلق بودن اشباع مى شود كه نه تنها حس ابديت گرايى انسان را ارضاء مى كند ، بلكه آن مطلق را تا حد خدائى نيز مى رساند . رابعا ، مشاهدهء وابستگىهاى قانونى كه در همه اجزاء و روابط جهان و انسان وجود دارد ، مى تواند به اين نتيجه منجر شود كه اگر يك ابديت واقعى براى اين هستى وجود نداشته باشد ، وابستگىها قابل فهم نهائى نخواهند بود . اين نكته بايد مورد توجه قرار گيرد كه هر انسانى كه معتقد به وجود خدا باشد ، قطعا معاد و ابديت را مى پذيرد ، زيرا خداوند حكيم و غنى مطلق ، جهانى را بدون حكمت عاليه كه ما فوق خور و خواب و شهوات و غضبها است ، بوجود نمى آورد . خامسا ، اين همه استعدادها كه در نهاد انسانى بوجود آمده است ، نمى تواند بيهوده و هدر و خطا يا تصادف طبيعت محسوب شود ، زيرا هيچ يك از آن استعدادها و به فعليت رسيدن آنها بدون قانون و هدف قابل تصور نيست . بنا بر اين ، بدان جهت كه در اين زندگى دنيوى مقدار بسيار ناچيزى از آن استعدادها شكوفا مى شود ، لذا بايد ابديتى وجود داشته باشد كه آن همه استعدادها شكوفا شوند و مطابق قانون به فعليت برسند .
[٢] براى اطلاع از نظر قرآن در اين موارد پنج گانه ، نگاه كنيد به ترتيب به آيهء ٧٩ سوره الاسراء ، آيهء ٢٦ سوره بقره ، آيهء ٤٧ سورهء يونس ، آيهء ٣٦ سورهء النحل ، آيهء ١٥ سورهء الاسراء ، آيهء ٢٦ سورهء الحديد ، آيهء ٤٠ سورهء ابراهيم ، آيهء ٢٦ سورهء الحج ، و آيهء ٧٣ سورهء الانبياء .