ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٣ - مقدمهء دوم - رابطهء علم و عالم و معلوم
آنها بدون دو حقيقت ديگر قابل تصور نيست ، زيرا اين سه حقيقت به اصطلاح از مقولهء اضافى مى باشند ، يعنى علم بدون عالم و معلوم و عالم بدون علم و معلوم و معلوم بدون علم و عالم قابل تصور نمى باشند . بديهى است كه اين سه حقيقت در درون آدمى بصورت سه شيء جدا از يكديگر و داراى مرزهاى مشخص نمى باشند . اين كه علم و عالم از يكديگر جدا و مجزا نيستند كاملا روشن است ، زيرا علم همان گونه كه در بحث گذشته مطرح شد ، يكى از فعاليتهاى كشف و اكتشافى نفس يا « من » در مغز آدمى است . در حقيقت نسبت علم به ذات عالم ( آن حقيقتى كه علم با او قائم است ، خواه نفس يا من باشد يا نيرويى مخصوص در مغز ) نسبت موج به دريا است . و بديهى است كه موج وجودى مجزا از دريا ندارد . و احتمال مى رود همان تشبيهى را كه جلال الدين مولوى در بارهء دانش و انديشه بكار مى برد ( انديشه را موجى از دانش مى داند ) و همچنين تشبيهى را كه در بارهء سخن و صورت حاصله از آن خواه در عالم فيزيكى و خواه در درون شنونده و غير ذلك مى آورد ( صورت را موجى از سخن بيان مى دارد . ) - < شعر > چون ز دانش موج انديشه بتاخت وز سخن و او از او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر برد صورت از بىصورتى آمد برون باز شد كانا اليه راجعون < / شعر > همان تشبيه را بتوان براى علم و عالم نيز در نظر گرفت ، زيرا آنها با نظر به تحليل علمى در هر سه مورد ، با يكديگر متماثل مى باشند .
همچنين معلوم بالذات كه عبارتست از پديدهء نمودى يا حقيقت غير نمودى دريافت شده در درون كه نسبتش با علم نسبت كيفيت موج با خود موج است ، اتحادى با خود علم دارد . اما معلوم بالعرض ( آن واقعيت موجود براى خود در خارج از ذهن كه ذهن آدمى از صورت آن به وسيلهء نفس يا « من » يا نيروى خاصى از مغز ، علمى را در بارهء آن دارا شده است ) مانند درخت ، انسان ، سنگ ، دستهء گل ، ساختمان و غير ذلك رابطهء هويتى با علم و عالم ندارد ، زيرا موجود در خارج از ذهن داراى ماده و صورت و مختصاتى است كه فقط مترتب بر وجود خارجى آن مى باشد ، ، و در وجود ذهنى آن حقايق ، هيچ يك از آنها پيدا نمى شود ، مانند سوزاندن آتش و طعمها و بوها و غير ذلك از