ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٩ - عامل چهارم - حواس طبيعى
محسوس ، آن كيفيت تا مدتى به بقاى خود ادامه مى دهد ، مانند صورت آفتاب كه چشم به آن نگريسته باشد ، پس از گسيخته شدن تماس چشم با آفتاب ، صورت آن تا زمانى كم و بيش در حس باقى مى ماند و همچنين پس از انقطاع رابطهء گوش با صداى ممتد و قوى طنين خسته كننده اى در گوش مى ماند . » [١] بديهى است كه بقاى صورت آفتاب در ذهن كه قطعا در احساس بعدى دخالت خواهد كرد از دخالت حواس متأثر در علم حاصل از ارتباط مفروض ميباشد . همچنين فارابى در جاى ديگر مى گويد : « چشم آدمى روشنايى آفتاب را مى گيرد و با همان روشنايى آفتاب را مى بيند . » [٢] < شعر > هر نفس نو مى شود دنيا و ما بيخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نونو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد شاخ آتش را بجنبانى بساز در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازى مدت از تيزى صنع مى نمايد سرعت انگيزى صنع از سر امر و دبن بينى چنان زان فرود آ تا نماند اين گمان چون كه برگردى و سرگشته شوى خانه را گردنده بينى آن تويى چيست اين كوزه تن محصور ما و اندر آن آب حواس شور ما اى خداوند اين خم و كوزهء مرا در پذير از فضل اللَّه اشترى كوزه اى با پنج لوله پنج حس پاك دار اين آب را از هر نجس تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر تا بگيرد كوزهء ما خوى بحر بينهايت گردد آبش بعد از آن پر شود از كوزهء ما صد جهان پيل اندر خانهء تاريك بود عرضه را آورده بودندش هنود از براى ديدنش مردم بسى اندر آن ظلمت همى شد هر كسى ديدنش با چشم چون ممكن نبود اندر آن تاريكيش كف مى بسود آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانستش نهاد < / شعر >
[١] الفصوص - محمد بن محمد بن طرخان فارابى چاپ حيدرآباد ص ١١
[٢] السياسات المدنية فارابى ص ٧