ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣١٦ - اين نظريه كه ١٧١ بايدها و شايدها ١٨٧ از ١٧١ هستها ١٨٧ بوجود نمى آيد ، آن نظريه است كه واقعيات عالم هستى را يك عده موجودات بىمعنا و بدون حكمت مى داند
در جبر يا شبه جبر موجوديت حيوانى غوطه ور مى سازد ، نجات بدهيم . با توجه به مجموع اين مطالب كه طرح شد به اين نتيجه مى رسيم كه با در نظر گرفتن ذات انسانى كه پر از استعدادهاى با اهميت براى يك زندگى با ارزش و با معنى است ، دو قلمرو ( آن چنانكه هست ، و آن چنانكه بايد ) با كمال هماهنگى بهم پيوسته است . و از اين كه شرايط سياسى و فرهنگهاى ساختگى و سود پرستى سودجويان و خودكامگيهاى قدرتمندان قدرت پرست مى توانند از انسان چنان موجود ماشينى ناآگاه بسازند كه بقول دانشمندان آگاه و صاحبنظران با وجدان زندگى دوران ما را به دندانههاى ماشين ناآگاه تبديل نمايند نمى توان چنين بهره بردارى نمود كه « انسان آن چنانكه هست » غير از « انسان آن چنانكه بايد و شايد » مى باشد و از هست انسان نمى توان بايد و شايد در آورد .
مگر شما نمى دانيد كه تلقينات و تبديل ماهرانهء شرايط و شستشوهاى مغزى عميق در كمترين مدت مى تواند از يك انسان عادل يك جلاد خون آشام بسازد و بالعكس ، از يك انسان كثيف و خون آشام يك انسان عادل تحويل جامعه بدهد اين نظريه كه « بايدها و شايدها » از « هستها » بوجود نمى آيد ، آن نظريه است كه واقعيات عالم هستى را يك عده موجودات بىمعنا و بدون حكمت مى داند .
اگر در مسئلهء « هستها » و « بايد و شايد » ها دقت نظر بيشترى داشته باشيم ، به اين نتيجه مى رسيم كه ما نمى توانيم در بارهء اين كه آيا « بايد و شايد » ها از « هست » ها بوجود مى آيند يا نه چنين حكم كنيم كه : « هستها نمى توانند منشاء بايدها و شايدها بوده باشند » آن عده از اشخاص و نويسندگان مى توانند چنين نظرى را بدهند كه موجودات عالم هستى را واقعياتى بدانند كه هيچ گونه حقيقتى و رازى و عظمتى محرك و هشدار دهنده در آنها وجود ندارد و به عبارت ديگر آنچه را كه ارباب اديان و حكماء و صاحبنظران ژرف نگر آنرا مى پذيرند قبول ننمايند و بگويند : « هيچ گونه آيتى كه پيوستگى واقعيات عالم هستى را به فوق طبيعت اثبات كند در آن واقعيات وجود ندارد . » البته منظور ما از اين كه « آن عده از اشخاص و نويسندگان مى توانند چنين نظرى را بدهند » « آن نيست كه واقعا اين گونه اشخاص از منطقى برخوردار هستند كه