ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٤٢
كرامت چهارم
نيز محدّث نورى قدس سره در كتاب دار السلام [١] گفته : خبر داد مرا برادر تقىّ وفىّ و عالم نقىّ ، مصباح السالكين آغا على رضاى اصفهانى ، از عالم جليل مذكور يعنى مولا زين العابدين سلماسى قدس سره كه گفته : وقتى كه من از زيارت مولاى خود علىّ بن موسى الرضا عليه السلام برگشتم ، به عزم اين كه به وطن خود مشهدِ پدر آن حضرت كه حضرت كاظم عليه السلام باشد بروم ، پس در موقع مراجعت گذر من به طهران افتاد و چند روز در آن شهر مانديم و دوستانى كه در طهران داشتم همه به ديد من آمدند ، از جمله آنها سيّد بزرگوار سيّد حسن طهرانى بود كه پس از ديدار من درخواست نمود كه به خانه او بروم و مدّت اقامت خودم را در شهر طهران با سكونت در منزل او به سر برم . من خواهش او را نپذيرفتم و در بعضى از روزها كه در كشمكش اين مطلب بوديم ناگاه عالم مؤيّد نبيل ربّانى حاجِّ معظّم ميرزا خليل طبيب طهرانى ـ طيّب اللّه رمسه ـ بر ما داخل شد و نگاه سختى بر من كرد و در سيماى من تفرّس مرضى نمود و گفت : دستت را دراز كن تا ببينم چه مرض دارى ؟ دستم را دراز كردم و نبضم را ملاحظه كرد ، آن گاه گفت : در وجود تو استعداد قريبى نسبت به مرضى سخت مى بينم و به سيد مذكور گفت : از اين خواهش دست بردار و او را به حال خود بگذار تا وقتى كه بهبودى يابد ؛ زيرا كه امروز يا فردا مريض خواهد شد . مولاى مذكور گويد : همين روز پس از ظهر حال من دگرگون شد و بيمارى سختى به من روى آورد . پس جناب ميرزاى مذكور شبانه روز با ملازمت و معالجت من بساخت و به كارهاى ديگر نپرداخت ، حتّى اين كه روزى در اين اثنا سلطان عصر خود فتحعلى شاه او را احضار نمود ، او سر باز پيچيد و نرفت. مأمورپادشاه دوباره آمده و او را احضاركرد. در جواب گفت: بروبه شاه بگو كه من به معالجه نفس زكيّه قدسيّه محترمه اى مشغولم و سوگند خورده ام كه از او مفارقت نكنم تا وقتى كه اراده خدا در حقّ او به مقام فعليّت آيد .
[١] دار السلام ، ج ٢ ، ص ٢٢٥.