ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٦
مى شود كشته ديدم كه بر روى هم ريخته شده بودند . پس مرحوم والد اظهار داشت كه : چون گرد منجلى شد نايب السلطنه را ديدم كه بر عرّاده بعضى از توپ هاى عثمانى نشسته و قلمى در دست دارد و چيزى مى نويسد و ظاهر شد كه او صورت فتح را به دست خود به پدرش فتحعلى شاه مى نويسد و جماعت ديگرى از نويسندگان بر روى زمين نشسته ، حكايت فتح را مى نويسند . و در اين هنگام حضرت فرمود : به آن طرف ديگر نگاه كن . چون نگاه كردم سوارى را ديدم كه شتابان اسب مى راند تا خود را به لشگرگاه برساند . حضرت فرمود كه : اين قاصد محمد عليخان است ، نامه تو را به [ نزد ]شاه زاده نايب السلطنه مى برد . در اين موقع قاصد رسيده و نامه را به دست بعضى از خدمتكاران نايب السلطنه داد . و چون شاه زاده به نامه نگريست و بر مضمونش اطّلاع يافت ، خودش را از روى عراده توپ بر زمين انداخته و گريه كنان به سجده افتاد . پس چون سر از سجده برداشت و روى و ريش خود به دست خود از خاك زمين پاك نمود و نامه را گرفته و به نوشتن چيزى بر پشت آن پرداخت ، در اين وقت من از خواب بيدار شدم . نورى قدس سره گويد كه : فرزند فاضل اين مرحوم كه ناقل صورت رؤيا بود گفت : در اين خواب مطالب جزئيّه ديگرى بود كه برخى از آنها را من فراموش كردم و بعضى ديگر كه ذكر نشده امر مهمّى نداشت كه با حذف آنها به مقصود خللى برسد . بارى چون والد مرحوم بيدار شد اهل بيت خود را صدا كرد و ايشان را به آنچه ديده بود مژده داد پس خوشحال شده و به همسايگان خود خبر دادند و ايشان هم به همسايگان خود گفتند و همين طور خبر ، همسايه به همسايه منتشر شده و در همين شب همه قصبه سلماس را اين خبر فرا گرفت تا به گوش حاكم كه محمد عليخان باشد رسيد . پس بامدادان پيش از بر آمدن آفتاب به حضور والد كه آن وقت مشغول تعقيب بود شتافت و چون مرحوم ، آمدن او را فهميد پيش او رفت .