ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٢
والد مرحوم برخاسته و فرماندار نيز با كسانى كه پيش او بودند از مهتر و كهتر و وجوه و رعايا ، همگى در خدمت او از دروازه شهر بيرون رفتند و پيش از آن كه آفتاب برآيد در جايى كه دشمن از آن جا هجوم خواهد كرد گرد آمدند . در صورتى كه اهل شهر قالب بى روح هستند و به طرفى نگاه مى كنند كه كردها از آن جا خواهند آمد ، ناگاه در همين حالت ابر سياهى گرد و تيره اى هويدا شده و هنگام برآمدن آفتاب به سوى اينان روى آورد . چون نزديك شد ديدند كه سواران اكراد و صفوف سپاهيان ايشان است كه فضاى پهن و صحراى بزرگ را پر كرده است ، و ميان ايشان و ميان اهل شهر فاصله اى نماند مگر به مقدار بلند شدن اسب در موقع دويدن يعنى فاصله كم . پس اضطراب جماعت افزوده و وحشت و دهشت ايشان بيشتر گرديد . پس همگى آواز برآورده و فرياد بركشيدند و برخى از تفنگ ها را به طرف هوا خالى كرده و چند تير هوايى انداختند و سبب همه اينها ترس و بيم بود كه جماعت را فرا گرفته بود . ناگاه بر خلاف انتظار ، جماعت اكراد شقى ما را ديدند با وجود آن تهيه و قوت و هيبت و كثرت ، با آن كه به نزديكى دروازه و سور شهر رسيده بودند يك مرتبه عطف عنان نموده برگشتند و صف هاى ايشان درهم و برهم شد و مغلوب و مقهور و پريشان بى سر و سامان گشته و منهزمانه برگشتند ، چنان كه همه مردم فهميدند كه اين برگشتن با اختيار خود آنها نبوده ، بلكه ايشان در قبال دشمنى كه تاب مقاومت او را در خود نديدند [ و ]در برابر مانعى كه توانائى مدافعه آن را در خود نيافتند ، مغلوب و مقهور شده و مجبور به مراجعت گرديدند ، تا آن كه از نظرها ناپديد شدند ، و صدق رؤياى والد مرحوم تحقق يافت . پس همه مردم به سجده افتاده و شكر خداى تعالى را به جاى آوردند ، و چون حاكم سر از سجده برداشت و از گريه شادى فراغت يافت ، فرمان داد كه دوات و كاغذ و قلمى بياورند و از والد مرحوم درخواست كرد كه رؤياى مذكور را به خطّ شريف خود با كيفيّت مطابقت آن با واقع و مشاهده صدق آن در خارج بنويسد تا آن را با قاصد به لشكرگاه ، پيش نايب السلطنه عباس ميرزا بفرستد تا دل هايشان از اين بشارت قوت بگيرد ؛ زيرا كه آن سپاه نيز عده قليله هستند كه ساخته وپرداخته هم نبوده اند ، در مقابل دشمنى كه از سابق فكر جنگ را