ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٤٠
بلادها رفته و ميان او و والدش صداقتى بود . پس آمد به سامرّه در آن اوقات كه مشغول تعمير و ساختن عمارت مشهد و قلعه عسكرييّن عليهماالسلام ، بوديم پس در نزد ما منزل كرده بود تا آن كه برگشتيم به وطن خود كاظمين عليهماالسلام و سه سال مهمان ما بود . پس روزى به من گفت : سينه ام تنگ شده و صبرم تمام شده و به تو حاجتى دارم و پيغامى نزد والد معظّم تو . گفتم : چيست؟ گفت : در آن ايّام كه در سامرّه بودم ، حضرت حجّت عليه السّلام را در خواب ديدم . پس سؤال كردم كه كشف كند براى من علمى را كه عمر خود را در آن صرف كردم . پس فرمود كه : آن در نزد مصاحب توست ، و اشاره فرمود به والد تو . پس عرض كردم كه : او سرّ خود را از من پوشيده مى دارد . فرمود : چنين نيست ، از او مطالبه كن ؛ از تو منع نخواهد كرد . پس بيدار شدم و برخاستم كه به نزد او بروم ، پس ديدم كه رو به من مى آيد در طرفى از صحن مقدّس . چون مرا ديد پيش از آن كه سخن گويم فرمود : چرا شكايت كردى از من در نزد حجّت عليه السلام ؟ كى از من سؤال كردى چيزى را كه در نزد من بود پس من بخل كردم ؟ پس خجل شدم و سر به زير انداختم و حال سه سال است كه ملازم و مصاحب او شدم ، نه او حرفى از اين علم به من فرموده و نه مرا قدرت بر سؤال است و تا حال به احدى ابراز ننمودم ، اگر توانى اين كربت را از من كشف نما . پس ، از صبر او تعجّب كردم و نزد والد رفتم و آنچه شنيدم گفتم و پرسيدم كه از كجا دانستى كه او از تو در نزد امام عليه السلام شكايت كرده ؟ گفت كه : آن جناب در خواب به من فرمود و خواب را نقل ننمود ، و اين حكايت را تتمّه اى است ، آن را با كرامتى از ميرزا محمّد على مذكور در كتاب دار السّلام ذكر كرديم .
صورت باقى حكايت از كتاب دار السلام
ميرزا محمّد باقر مرحوم گويد : پس عرض كردم : چرا حاجت او را بر نمى آورى ؟ فرمود : من از اين حواله در شگفت هستم ؛ زيرا آنچه را كه امام عليه السلام حواله فرموده ، من دارا نيستم ؟ پس تعجّب من افزود . ناچار برگشتم و جواب را به او گفتم . پس پى كارش رفت تا آن كه در بهبهان بر كتابى و اقف گرديد كه در آن مهمّات علم جفر كشف شده و طريق بيان مجهولاتش درج گرديده بود . از آن