ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٨
آخرش گريه مى كرد . آن گاه گفت : به حقّ او و حقّ اولاد طاهرين او سوگند مى خورم كه اين فتح نبود مگر از توجّه ايشان ، و اگر يارى ايشان نمى بود ، نه من و نه پدرم فتحعلى شاه در صورتى كه با تمام لشگريان و قواى خود بيايد ياراى مقاتله و مقابله با ايشان را نداشتيم . فرزند آن مرحوم كه ناقل صورت رؤياست گويد : و چون والد مرحوم در موقع بيان رؤيا به اين فقره از قول حضرت رسيد كه : اين لشگر ماست ، آواز گريه شاه زاده بلند شد و عرض كرد : «جانم به قربانت باد اى مولاى من ! اين چه رأفتى است ؟ اين لشگر كه همه ايشان فسّاق و فجّار هستند ، نه نماز مى خوانند و نه از شرع پيروى مى كنند ، آنها را به خودت نسبت مى دهى!» و به والد مرحوم گفت : اگر تو با ما در ميان لشگر مى بودى ، علمت به كيفيّت فتح بيشتر از آنچه در خواب مطلع شده اى نمى شد ، و آن جايى كه مى گويى كه در آن جا كشتگان بسيار ديده اى ، به حق امير المؤمنين سوگند مى خورم كه احدى از ما به آن جا نگذشته بود و فكر ما هنگامى كه ايشان مى گريختند نگهدارى خود ما بود و چون به همان جا رسيديم و كشتگان را ديديم همه در شگفت شديم كه اينها را كه كشته و كيفيت قتل آنها چه طور بوده و چگونه ما به اين امر مطلع نشديم . و بالجمله شكّى نيست در اين كه كشنده اين لشگر جرّار و منهزم كننده آنها در باطن ، غير ما بوده و ما نبوده ايم ، و ما اسباب و آلات ظاهريه بوده ايم كه توجّه آنها با ما موافقت نموده است . محدّث نورى گفته است : اين جنگ بزرگ به سال هزار و دويست و هفتاد و سه در نزديكى قلعه «توپراق قلعه» از توابع آذربايجان روى داده است و شماره ، لشگريان عثمانى از هشتاد هزار بيشتر بوده و سركردگان ايشان محمد امين رؤوف پاشا و جلال الدين محمد پاشاى چپان اوغلى ناميده شدند و سپاهيان ايران از هفت هزار متجاوز نبود و با وجود اين حال ، لشگر مخالف مدّتى بود كه در محلّ مذكور اقامت داشتند و جنگ در روزى واقع شد كه شيعيان امير المؤمنين نزديك به هشت