ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٥
و چون نزديك تر آمدند اسب از اسب سوار تميز يافت . آن گاه به درست كردن منزل و ترتيب آنها چنان كه قواعد نظامى و فنون جنگى بر وفق و قوانين محاربه است آنها را اقتضا مى كند پرداختند ، و گروهى از ايشان بر بالاى آن تل برفتند . چون نظر لشكر عثمانى بر سپاه ايران افتاد شروع كردند به توپ بستن آنها ، و پى در پى به ايشان توپ انداختند و عدّه اى از سواران آنها جدا شده و بر لشگر ايران حمله كردند و بيشتر از صد نفر از ايشان كشتند و سرهاى آنها را بريده و به اردوى خود برگشتند . پس اردوى ايران مضطرب شده و بر روى هم ريختند و گروهى از سوارانى كه بر تل بودند از تلّ فرود آمده و كنار تل را از جهت طول گرفته و به طور قهقهرايى برگشتند . والد مرحوم گفت : من چون اين حال را مشاهده كردم ، اضطراب و تشويش عظيمى مرا روى داد . آن گاه حضرت فرمود : اضطراب مكن ؛ زيرا كه اين سواران ،همين ساعت توپخانه را مى گيرند و لشگرگاه عثمانيان را به تصرف مى آورند . در اين هنگام همه سواران را ديدم كه يك مرتبه بر بالاى تل آمدند در حالتى كه « يا على » مى گفتند و از طرف ديگر تل پايين رفتند و اسبان خود را تاختند و بر توپخانه ايشان هجوم بردند و از طرف ديگر به پيادگان كه سرباز ناميده مى شوند با باقى مانده سواران «يا على» گويان بر لشگرگاه ايشان حمله بردند . پس گرد بسيار و غبار سختى بلند شد ، به طورى كه مرا از مشاهده احوال بازداشت . حضرت فرمود : آيا مى بينى ؟ عرض كردم : گرد مانع است از اين كه چيزى ببينم . فرمود : كار تمام شد ، نگاه كن . و اشاره فرمود به طرفى كه هزيمت كنندگان به آن طرف مى رفتند ، و فرمود كه : اين سوار ، رئيس و فرمانده ايشان است كه گريخت . پس رئيس ايشان را با گروهى از سواران ديدم كه گريختند و باقى ماندگان بر دو قسمت بودند : برخى مى گريخت و برخى ديگر كشته شده بود . و در راهى كه ايشان از آن راه مى گريختند ، به آن مقدار از راه كه اسب در هنگام دويدن بلند