ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٤
پس نيز وجود مبارك امير المؤمنين عليه السلام را ديد كه به محلى كه والد مرحوم در آن جا بوده آمد و چون نظر مباركش بدو افتاد : فرمود باز چه روى داده كه تو را در درياى انديشه و اندوه غوطه ور مى بينم ؟ به فوريت والد مرحوم نيز برخاسته و در دمِ در به آن حضرت رسيده و خودش را بر دست و پاى آن حضرت انداخته عرض كرد : فدايت شوم ! غم و اندوه من براى اين است كه دشمنانت بر دوستانت مسلّط مى شوند و بر شيعيانت دست مى يابند ؛ در اين صورت برخى را خواهند كشت و برخى را خوار خواهند داشت و برخى را اسير خواهند برد ، و در نتيجه اين امر طريقه حقّه تو پست شده و طريقه دشمنان تو بلند خواهد گرديد . حضرت فرمود : چرا اين طور خواهد شد ؟ عرض كرد : براى اين كه سپاه مخالفان در نهايت درجه از شوكت و قوت و استعداد هستند و لشگر ايران و جماعت دوستان تو در طرف ديگر اين امر كه نهايت ضعف و قلّت باشد قرار گرفته اند و عِدّه و عُدّه حسابى ندارند . حضرت فرمود : امر چنان است كه مى گويى ، ليك من فرزندان خود را براى كمك و يارى ايشان فرستادم. والد مرحوم گويد : پس از خاطر من خطور نمود يا بر زبانم نيز جارى گرديد اين كه اگر رأى شريف تو به يارى دوستانت و خوارى دشمنانت علاقه بندد اشاره و توجه كافى است و به فرستادن فرزندان براى كمك حاجتى نيست . حضرت فرمود : من خودم نيز با ايشان در اين كمك كردن و يارى نمودن هستم ، و اگر بخواهى ببينى پس نگاه كن ، و با انگشتان مبارك خود به سمتى اشارت فرمود . چون نگاه كردم صحراى بزرگى را ديدم كه تل دراز ممتدّى داشت و در پشت آن تلّ فضاى بسيار پهنى بود كه نهرى در آن روان بود كه آب بسيار داشت و فضاى آن دشت از سپاه و خيمه و خرگاه پر بود و همان اندازه كه چشم كار مى كرد طولاً و عرضا اين حال وجود داشت . پس حضرت فرمود : اين لشگرگاه عثمانى و جماعت ايشان است . و اشاره به سمت ديگرى فرمود و فرمود : آيا مى بينى ؟ عرض كردم : نه به جز گرد بلندى چيزى نمى بينم . فرمود : اين گرد ، لشگريان ماست كه به جنگ عثمانيان آمدند .