ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٣٠
لشگريان خالى بود ناچار حاكم شهر اهل كسب و صنعت و كشت را از برزگران و بازاريان كه صلاحيت خروج با نايب السلطنه و لياقت حضور در اردوى او را براى جلوگيرى و جنگ نداشتند گردآورده و بديشان فرمان داد كه هر كس آنچه از سلاح دارد آن را بردارد و فردا در بيرون دروازه حاضر باشد ، و سور شهر از گل بود و چندان ارتفاعى هم نداشت كه دشمن را از دخول باز دارد . پس اهل شهر در اين روز و شب آن اضطراب عظيمى داشتند ، و هر كس به خاكريز نمودن و پنهان كردن آنچه از مال و منال داشت مى پرداخت . و در اين شب گروهى از اعيان و اشراف شهر ، با حالت هم و غم پيش والد گرد آمده و [ درباره آنچه ] كه بر ايشان نازل شده بود صحبت كرده و مى گفتند كه : اين بلا فردا چگونه از اهل شهر دفع خواهد شد؟ در صورتى كه دشمنان بيشتر از ده هزار مرد جنگى هستند و اهل شهر فقرا و بازاريان و برزگران جنگ نديده و رزم نيازموده هستند كه نه از شهر بيرون شده اند و نه جنگ و دفاعى ديده اند و نه آلات و ادوات جنگ بكار برده اند ! آن گاه پس از تأسف و تحير ، هر يكى به خانه خود برگشته و به پوشاندن و پنهان كردن اثاث البيت و متاع خود پرداختند و والد مرحوم نيز به خانه اى كه در آن جا مى خوابيد برگشته و اندوهگين و غمناك در رخت خواب خود جاى گرفته و در عاقبت اين بلاى بزرگ فكر مى كرد كه خوابش برده بود . پس در خواب ديده بود كه سيّد اوصياء و قائد الغرّ المحجلين أعني أمير المؤمنين عليه السلام به خانه اى كه والد مرحوم در آن خوابيده بوده داخل گرديده و همين كه نظر شريف آن حضرت از دور به او افتاده بود او را صدا كرده و فرموده بود : چه روى داده كه تو را اندوهگين و غمناك و شكسته خاطر و انديشناك مى بينم ؟! پس والد مرحوم به فوريت پاشده و به سوى آن حضرت شتافته و در دم در به حضرتش رسيده و خودش را به قدم هاى آن حضرت انداخته و معروض داشته بود كه : « جانم قربانت باد ! تو سبب همّ و غمّ مرا مى دانى و خبر دارى كه پريشانى خاطر من براى اين بليّه عُظما و داهيه كبرا است ؛ زيرا جماعت اكراد همت بر اين بسته اند كه فردا بدين شهر آيند و اهل آن را بكشند و زنانش را اسير برند و مال هاى مردم را تاراج نمايند و از هر چه از آزار و بى آبرويى و هتك حرمت كه مى توانند فروگذارى ننمايند و تو مى دانى كه