ميراث محدث اُرموي - اشکوری، جعفر - الصفحة ٣٢٩
پس والى تبريز كه عبّاس ميرزا پسر فتحعلى شاه بود فرمان داد كه از لشگريان در اين حدود هر كه هست گرد آيند و با شتاب تمام به جلوگيرى شتابند تا پيش از وارد شدن دشمن به حدود ايران به مقابله پردازند اگر چه اندك و ناساخته و ناپرداخته باشند . بر حسب اين فرمان ، سپاهيان گرد آمدند و عدّه كمى بودند كه با خود شاه زاده به طرف دشمن ره سپار شدند و شهرهاى آذربايجان از قبيل تبريز و خوى و سلماس از لشگريان خالى ماند ، و بدين جهت بلاد مذكوره بدون نگهبان و مستحفظ شده و مهياى حمله غارتگران و اشرار گرديد . پس كردهايى كه در اطراف اين شهرها هستند به جنب و جوش آمده و فرصت را غنيمت شمرده و بر اطراف و توابع آن شهرها هجوم آورده و به تاخت و تاز پرداختند و از اين تاخت و تاز دو مقصود داشتند : ١ . اين كه در ظاهر به لشگريان عثمانى حمايتى نموده و دستيارى و كمكى نسبت به ايشان كرده باشند ؛ به گمان اين كه آنها مملكت ايران را فتح كرده و بر اهالى آن مسلّط خواهند شد و اين معنى وسيله تقرّبى براى ايشان در پيش آنها خواهد بود . ٢ . ملاحظه امورى از قبيل جلب نفع و تذكّر عداوت و كينه اى كه در ميان ايشان بوده از جهت مذهب و جهت اذيت و آزارى كه از آنها پيش از اين ديده بوده اند ، به ويژه از اهل سلماس كه سينه هاى ايشان از كينه اينان پر بوده است . پس برخى از دهات آن را تاراج كردند و گروهى را از مردان ايشان كشتند و سر برخى از آنان را زنده از پوست كندند و پستان چندى از زنان را بريدند و راه ها از بيم و ترس ايشان بسته شد و رئيس ايشان پاشاى موش نام داشت و در اين روزها بعضى از ايشان كه به قصبه سلماس آمد و رفت داشته به بعضى از سلماسيان گفته بود كه گروه اكراد قصد دارند كه به طور ناگهانى بدين شهر هجوم آوردند و اموال آنها را به غارت برند و مردان را بكشند و زنان را به اسيرى ببرند ، به نحوى كه آتش كينه خود را كه در دل دارند بتوانند آبى بپاشند وحدّت شعله عداوت را تسكينى ببخشند . و اين خبر در شهر منتشر شد تا در پيش اهالى مقطوع به گرديد ، و در اين وقت محمد على خان نامى از طايفه قره گوزلو حاكم شهر بود و چون شهر از