جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٣٤٦ مجمع خوبى ولطف است عذار چو مهش
جاذبه چشم و جمال محبوبم براى كُشتن و فناى من آمادگى تمام دارد، (و آن هم غايت آرزوى من است- گفتار و دلرباييهاى شيرينش هم حيات تازه اى به من مىبخشد. به گفته خواجه در جايى:
|
جان فداى تو، كه هم جانى و هم جانانى |
هر كه شد خاك درت، رَسْت ز سرگردانى |
|
|
بى تو آرام گرفتن، بُوَد از ناكامى |
با تو گُستاخ نشستن، بُوَد از حيرانى[١] |
|
|
در پىِ آن گلِ نو رسته، دل ما يا رب! |
خود كجا شد؟ كه نديديم در اين چند گهش |
|
كنايه از اينكه: يار چون جلوه نمود، به گونه اى دل از ما بگرفت كه از عوالم خيالى و انديشه ها و تعلّقات باز آمديم، و جز معشوق نظر به چيزى نداشته و نمى توانيم داشته باشيم. به گفته خواجه در جايى:
|
دلبرِ جانان من، بُرد دل و جان من |
بُرد دل و جان من، دلبرِ جانان من |
|
|
روضه رضوان من، خاك سر كوى دوست |
خاك سر كوى دوست، روضه رضوان من |
|
|
اين دل حيران من، واله و شيداى توست |
واله و شيداى توست، اين دل حيران من[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
يار دلدار من ار قلب بدينسان شِكَنَد |
بِبَرَد زود به سردارى خود، پادشهش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٨، ص ٣٥٣.