جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ٣١٢ هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
از مطلع اين غزل معلوم مى شود كه به خواجه پس از مفارقت از ديدار دوست وصالى دست داده، اظهار شكر از آن نموده، و سپس يادآور ابتلائات خود و همراهانش در ايّام فراق و ديگر امور هجران و وصال شده و مى گويد:
|
هزار شكر، كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود و، با تو خويش را دمساز! |
|
خدا را شكر- اى خواجه!- كه باز ميان تو و دوست صلح برقرار گرديد و از راه معرفت نَفْس به كام خود نايل گشتى و دمساز خويش شدى؛ كه:
٢٢٨٤
«كَفى بِالمَرْءِ مَعْرِفَةً أنْ يَعْرِفَ نفْسَهُ.»
[١]: (براى مرد از نظر شناخت [پروردگار] همين بس كه نفس خويش را بشناسد.- نيز:
٢٢٨٥
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٢]: (هركس نفس خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است.) در جايى پس از رسيدن به مطلوب خود مى گويد:
|
شكر خدا، كه هرچه طلب كردم از خدا |
بر مُنتهاىِ مطلبِ خود، كامران شدم[٣] |
|
و ممكن است منظور اين باشد: محبوبا! عمرى در اين فكر بودم كه كام از تو بردارم، ولى نمى دانستم تا توجّهم به كام گرفتن است و بكلّى در تو فانى نگشتهام، از تو كام نخواهم گرفت. و چون فنايم دست دهد، ديگر از تو كام نگرفتهام، بلكه تو به كام خود رسيدهاى؛ چرا كه فناى من مطلوب تو بود؛ پس هزار شكر كه تو به كام خود.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٤، ص ٣٣٢.