جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٣٠٩ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
|
در صومعه زاهد و در خلوتِ صوفى |
جز گوشه ابروىِ تو، محرابِ دعا نيست[١] |
|
ولى تو را اعتنايى به كس نيست و پرده از جمال خويش بر نمى گيرى؛ چون نمىخواهى با بود خود كسى دم از خويش و ديدار خويش زند. در جايى مى گويد:
|
در بحر مايى و منى افتادهام، بيار |
مِىْ، تا خلاص بخشدم از مايى و منى |
|
|
ساقى! به بىنيازىِ يزدان كه مِىْ بيار |
تا بشنوى ز صوت مُغنّى، هُوَ الغَنىِ[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
طريقِ كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرْك بردوزى[٣] |
|
|
اگر بسوزدت اى دل! ز درد ناله مكن |
دم از محبّت او ميزن و به درد بساز |
|
اى خواجه! و يااى سالك! اگر دوست باز هم خواست تو را در ميان آتشهاى هجران بسوزاند، از درد و غم ناله مكن، و به درد عشقش صابر باش، و دست از محبّت او مكش، تا آتش هجران بر تو گلستان گردد. در جايى مى گويد:
|
حكايتِ شب هجران، نه آن حكايت حال است |
كه شمّه اى زبيانش به صد رساله برآيد |
|
|
گرت چو نوحِ نبى، صبر هست در غم طوفان |
بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨١، ص ٤١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.