جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٩ - غزل ٣٠٧ به راه ميكده عشاق راست در تك و تاز
به نظر مى رسد خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به دوست و تمنّاى وصال او بوده، اگرچه در مطلع غزل سخن از عشّاق به ميان مى آورد و مى گويد:
|
به راه ميكده عشّاق راست در تك و تاز |
همان نياز، كه حجّاج را به راه حجاز |
|
سالكين و عشّاق و فريفتگان محبوب حقيقى، وقتى مى توانند به كعبه مقصودشان دست يابند، كه همچون حاجيانِ راه حجاز و كعبه ظاهر در تلاش و كوشش باشند، و به جهت دربر گرفتن كعبه مرادشان، مشكلات طريق را با جان و دل خريدار شوند و در مقابل ناز او جانها نثار كنند. كنايه از اينكه: من چنينم، چنانكه در جايى مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان، بالا گرفته است[١] |
|
ولى:
|
چه گويمت؟ كه ز سوز درون چه مى بينم |
ز اشك پرس حكايت، كه من نِيَم غمّاز |
|
محبوبا! حكايت سوز درونيم در فراق و اشتياق ديدارت را جز اشك ديدگانم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.