جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٣ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
|
صبح امّيد كه بُدْ معتكفِ پرده غيب |
گو برون آى، كه كار شبِ تار آخر شد[١] |
|
|
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت |
دائماً يكسان نماند حالِ دوران، غم مخور |
|
اى خواجه! اگرچه دور زمانه چند روزى بر طبق مراد و منظور تو نگرديد و كامى كه تو از طريق آن مى طلبيدى (يعنى، وصال) حاصل نشد، نگران مباش، كه گردش دوران همواره بر يك منوال نخواهد ماند و روزى هجرانت سپرى خواهد شد و به قرب جانان راه خواهى يافت. در جايى چون مژده پايان يافتن روزگار هجران را مىيابد، مىگويد:
|
دوش از جناب آصف، پيكِ بشارت آمد |
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد |
|
|
از چشم شوخش اى دل! ايمان خود نگهدار |
كان جادوىِ كَمانْ كش، بر عزم غارت آمد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
رسيد مژده، كه ايّام غم نخواهد ماند |
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند |
|
|
چه جاى شكر وشكايت، زنقش نيك و بد است؟ |
كه كس هميشه، گرفتار غم نخواهد ماند[٣] |
|
|
گر بهارِ عُمر باشد، باز برطَرْفِ چمن |
چترِ گل بر سركشى، اى مرغ خوشخوان! غم مخور |
|
مىخواهد با ذكر بهار و گل و مرغ خوش الحان، اشاره به خود بنمايد كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٩، ص ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٩، ص ١٦٧.