جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
از بيشتر ابيات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه پس از وصال به فراق مبتلا گشته و سالها به آن مبتلا بوده و با اين بيانات، خود را به فرا رسيدن روزگار وصال دلدارى داده است. ممكن است ابيات اين غزل را در باره مهدى موعود (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف) سروده باشد. و نيز ممكن است در فراق استاد خود كه در شيراز بوده و هجرت نموده، فرموده باشد. ولى معناى اوّل با تمام ابيات بيشتر سازش دارد. مىگويد:
|
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان، غم مخور |
كلبه احزان شود روزى گلستان، غم مخور |
|
|
اين دل غم ديده حالش بِهْ شود، دل بد مكن |
وين سَرِ شوريده باز آيد به سامان، غم مخور |
|
خلاصه آنكه: اى خواجه! يارِ از دست شدهات، به تو باز خواهد گشت، و سينه داغِ هجران كشيدهات با وصالش به خوشى خواهد پيوست، و ناراحتيهاى دوران دورىات به راحتى مى گرايد، غم مخور. در جايى خبر از پايان يافتن روزگار هجران خويش داده و مى گويد:
|
روزِ هجران و شبِ فرقت يار آخر شد |
زدم اين فال وگذشت اختر وكار آخر شد |
|
|
آن پريشانىِ شبهاىِ دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|