جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٤
مشتاقى؟ وقت، وقت تو نيست. هيهات! كس ديگر غير از مرا فريب ده، من نيازى به تو ندارم. تو را سه بار طلاق داده و رها نمودهام كه بازگشت و رجوعى در آن نيست. بنابراين، عيش تو كوتاه، و ارزشت كم، و آرزويت كوچك و ناچيز است. آه! از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر و بزرگى جايگاه فرود آمدنم.)
|
عمرِ خسرو طلب، ار نفع جهان مى طلبى |
كه وجودى است عطا بخش و كريمى نفّاع |
|
|
مظهر لطف ازل، روشنىِ چشم امَل |
جامعِ علم و عمل، جانِ جهانْ، شاه شجاع[١] |
|
حال- اى خواجه!- اگر مى خواهى از اين دوران بهره معنوى گيرى، از خدا طول عمر براى خسرو عالم، شاه شجاع تمنّا كن، كه در علم و عمل و عطا و بخشش و كرامت بىنظير است.
|
حافظ! ار باده خورى، با صنمى گُلرخ خور |
كه از اين بِهْ نبود، در دو جهان، هيچ متاع |
|
اى خواجه! غريزه فطرى و محبّت و توجّه و ياد خود را، صرف آنان كه جمال و كمالشان عارضى و ناپايدار است مكن. به صاحب جمال و كمالى انس داشته باش كه حسن و جمالش پايدار و هميشگى است. هيچ سرمايه اى در دو عالم از اين نعمت بالاتر نخواهد بود؛ كه:
٢٥٩١
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ
[١] - مستبعد نيايد از خواجه اين همه تجليل از شاه شجاع، ما خود به عيان ديديم عارفى والا كمال و عالمى والا قدر، آيت حق روح اللَّه خمينى( ره) را، كه حكومت مسلمين جهان را در دست داشت، و با روى كار آمدنش، ياوه گويان به اهل كمال را به جاى خويش نشانيد، و با بيانات شيواى عرفانىاش راهنماى سالكين الى اللَّه شد.