جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٨ - غزل ٣٥٩ به فر دولت گيتى فروز شاه شجاع
بس است. از دنياى فانى و اسبابش، جز تفرقه و پريشانى و دورى از محبوب حقيقى، چيز ديگرى حاصل نمى شود، كه:
٢٥٨٦
«لِحُبِّ الدُّنْيا صَمَّتِ الأَسْماعُ عَنْ سِماعِ الحِكْمَةِ، وَعَمِيَتِ القُلُوبُ عَنْ نُورِ البَصيَرةِ.»
: (به خاطر حبّ دنياست كه گوشها از شنودن حكمت كر، و قلبها از دريافت نور روشن دلى كور گشتهاند.- نيز:
٢٥٨٧
«لَوْ كانَتِ الدُّنْيا عِنْدَ اللَّهِ مَحْمُودَةً، لاخْتَصَّ بِها أوْلِيآئَهُ؛ لكِنَّهُ صَرَفَ قُلُوبَهُمْ عَنْها ...»
[١]: (اگر دنيا در نزد خدا پسنديده بود، آن را به دوستانش اختصاص مى داد، و ليكن خدا قلبهاى آنان را از دنيا برگردانده است ...)
|
ز مسجدم به خرابات مى فرستد عشق |
به سَرْ همى رَوَم اى جان! نمىكنيم نزاع |
|
آرى، عشق است كه سالك را از عبادات قشرى جدا مى كند و به عبادات لبّى مىكشد، و از ظاهر شريعت (كه طريقت ناميده شده) به عمل مى دارد، و سپس به باطن عمل، كه حقيقت مى باشد، راهنما مى گردد؛ پس چرا سالك، با آنكه مى تواند مقصود خود را با عشق بدست آورد، طريقه عاشقى را اختيار نكند، و با اشتياق تمام به طرف اين كار نرود؟، و چرا اهل ظاهر و عبادات قشرى كه جز به ظاهر شريعت نظر ندارند، با وى در نزاع نباشند؟.
خواجه هم مى گويد: اى زاهد! من اگر از عبادات قشرى دست مى كشم، و آنها را با عمل و اخلاصِ در آن دنبال مى كنم، عشق محبوب است كه مرا چنين راهنما شده، با توام نزاعى نيست، اگرچه با منت نزاع باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
آن شُداى خواجه! كه در صومعه بازم بينى |
كار ما، با رخ ساقىّ و لبِ جام افتاد |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٤.