جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٣ - غزل ٣٥٦ گرد عذار يار من، تا بنوشت حسن خط
|
بخت از دهان يار، نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز رازِ نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسهاى، ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
|
مُردم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و، پرده دار نشانم نمى دهد[١] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
علاجِ ضعفِ دل ما، به لب حوالت كن |
كه آن مفرِّح ياقوت، در خزانه توست[٢] |
|
|
خالِ سياه را بر آن، عارض سيم رنگ بين |
راست ز مشك ماند آن، بر رخ ماه يك نقط |
|
مظاهر عالم وجود در كنار جمال بر افروخته معشوقم، چون خال و نقطه سياهى است كه راهنما به گوشه اى از تجلّيات اوست؛ و چون مشكِ سياه، نشان دهنده عطرى از جمالش مى باشد. در جايى مى گويد:
|
به لطف خال و خط، از عارفان ربودى دل |
لطيفههاى عجب، زير دام و دانه توست[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
زمانه گر همه مشك خُتَن دهد بر باد |
فداى تو، كه خط و خال مشكبو دارى |
|
|
دم از ممالك خوبى، چو آفتاب زدن |
تو را سزد، كه غلامان ماهرو دارى[٤] |
|
|
موى گشاده كرده خوى، تا به چمن در آمدى |
شد رُخ گل چو زعفران، مشك و گلاب شدسَقَط |
|
چون يار من در چمنزار عالم پرده از جمال كثرات بردارد، و با چهره عرق كرده كه همراه با نوعى زيبائى است، مظاهر عالم رنگ و بوى خود را از دست خواهند داد و گل و گلاب در مقابل جمال و عطر او شرمنده مى شوند. كنايه از اينكه: تا من او را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٢] ( ٢، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٣] ( ٢، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٠، ص ٤١٦.