جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
محروم ساخت؛ كه:
٢٤٨٤
«وَأنَّكَ لا تَحْجُبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأَنْ تَحْجُبَهُمُ [تَحْتَجِبَهُمُ] الأعْمالُ [خ ل:
الآمالُ] دُوَنَكَ، وَقَدْ عَلِمْتُ أنَّ أفْضَلَ زادِ الرّاحِلِ إلَيْكَ عَزْمُ إرادَةٍ يَخْتارُكَ بِها ...»
[١]: (و براستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه اعمال [يا: آرزوهاى] شان، آنها را از تو محجوب ساخته، و مى دانم برترين توشه كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، اراده استوارى است كه تنها تو را برگزيند ...- به گفته خواجه در جايى:
|
حجابِ چهره جان مى شود، غبارِ تنم |
خوشا دمى، كه ازاين چهره پرده برفكنم! |
|
|
چگونه طَوْف كنم در فضاىِ عالَم قدس |
چو در سراچه تركيبِ تختهْ بندِ تنم؟![٢] |
|
ولى من آن نِيَم كه دل از مِهرش برگيرم و طريقه ديگرى جز محبّت او را اختيار نمايم، تا به ديدارش نايل آيم.
|
هر دم از درد بنالم، كه فلك هر ساعت |
كُنَدم قصد دلِ زار، به آزار دگر |
|
هر ساعت، درد اشتياق و عشقم به طريقى به فريادم مى آورد و بر دل ريشم نمكى ديگر مى پاشد، و خلاصه آنكه، عالَم طبيعت و كثرات و مظاهر، عوض آنكه به اين سوخته دل، ترحّمى بنمايند و پرده از مظهريّت خويش بردارند و يار را از طريق خود و بىواسطه به من بنمايانند، به ظلمت و تاريكى خود مى افزايند و بيش از گذشته به آزار دل من مى كوشند.
در نتيجه مى خواهدبگويد: انتظار ديدار دوست، مرا در ناراحتى نگاه داشته است. به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى |
خيالِ سبز خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
سرم زدست شد وچشمِ انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٢٩٧.