جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ٣٤٦ مجمع خوبى ولطف است عذار چو مهش
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اهلِ كام آرزو را، سوىِ رندان راه نيست |
رهروى بايد، جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى، در عالم خاكى، نمىآيد به دست |
عالَمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[١] |
|
|
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى، روزى |
بكُشد زارم و در شرع، نباشد گُنهش |
|
(خواجه در اين بيت، محبوب را در دلربايى، و مؤاخذه ننمودن در كارهايش، به كودك تشبيه نموده) مىگويد: دوست و معشوق من، در دلربايى و كُشتن عشّاق يكتاست، كسى را نشايد از او مؤاخذه نمايد كه چرا چنين مى كنى؟ كه: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[٢]: (از آنچه انجام مى دهد بازخواست نمى شود، و همه بازخواست مى شوند.)، به گفته خواجه در جايى:
|
چون در جهان خوبى، امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را، كامى ز لب برآرى |
|
|
ما بنده ايم و عاجز، تو حاكمىّ و قادر |
گر مى كِشى به زورم، ور مى كُشى به زارى[٣] |
|
|
چارده ساله بُتى، چابك و شيرين دارم |
كه به جان، حلقه به گوش است، مَهِ چاردهش |
|
در اين بيت، حضرت معشوق را به معشوقههاى مجازى كه در چهارده سالگى طراوت خاصّى در جمال و كمال دارند تشبيه نموده و مى گويد: محبوب من در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٢] - انبياء: ٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٣٩٧.