جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٩ - غزل ٣٤٤ كنار آب و پاى بيد وطبع شعر ويارى خوش
|
غلامِ نرگس مست تو، تاجدارانند |
خرابِ باده لعل تو، هوشيارانند |
|
|
نه من بر آن گلِ عارض، غزل سرايم و بس |
كه عندليب تو از هر طرف، هزارانند |
|
|
تو دستگير شو، اى خضرِ پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند[١] |
|
|
هر آن كس را كه بر خاطر، زعشق دلبرى بارى است |
سپندى گو بر آتش نِهْ، كه دارى كار و بارى خوش |
|
اى آن كه از نعمت ديدار دوست برخوردارى، و تو را به منزلت قرب و عشق خود پذيرا گشته! شادمان باش و سپندى بر آتش نِهْ، مبادا چشم زخمت از اين ديدار محروم سازد، كه: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ»[٢]: (و بدرستى كه نزديك است آنان كه كفر ورزيدند، با ديدگان خويش تو را بلغزانند [و چشم زخمت زنند.].) در نتيجه، با اين بيانات عاشقانهاش اظهار اشتياق به چنان حالاتى را مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
خوش آمد گُل، وز آن خوشتر نباشد |
كه در دستت، بجز ساغر نباشد |
|
|
زمان خوشدلى، دَرياب درياب |
كه دايم در صدف، گوهر نباش |
|
|
ايا پُر لَعْل كرده جامِ زرّين! |
ببخشا بر كسى، كشْ زَرْ نباشد[٣] |
|
|
به غفلت عمر شد حافظ! بيا با ما به ميخانه |
كه شنگولانِ سرمستت بياموزند كارى خوش |
|
گويا با اين بيت از لسان استادش به خود خطاب كرده و مى گويد: اى خواجه!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - قلم: ٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.