جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٨ - غزل ٣٤٤ كنار آب و پاى بيد وطبع شعر ويارى خوش
و در جاى ديگر مى گويد:
|
بدين شعرِ تَر و شيرين، زشاهنشه عجب دارم |
كه سر تا پاى حافظ را، چرا در زَرْ نمى گيرد[١] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
بيا، كه بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ |
به بوىِ گلشنِ وصلِ تو مى سرايد باز[٢] |
|
|
شب صُحبت، غنيمت دان و دادِ خوشدلى بستان |
كه مهتابى دل افروزاست وطَرْفِ لاله زارى خوش |
|
اى آن كه تو را با دوست قرب و انسى است! قدر اين نعمت را بدان، و بهره تمام از او بگير، كه هر كسى را در اين ظلمت سراى عالم طبع، اين موفقيّت حاصل نمىشود. به گفته خواجه در جايى:
|
وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى |
حاصل از حيات اى جان! يك دم است تا دانى |
|
|
كامْ بخشىِ دوران، عمر در عوض خواهد |
جَهد كن كه از عشرت، كام خويش بستانى[٣] |
|
|
مىاى در كاسه چشم است، ساقى را بنام ايزد |
كه مستى مى كند با عقل و مى آرد خمارى خوش |
|
حال كه محبوب با چشمان مست و خمار آلود و جذبه جمالى خويش، دل مىربايد و در كمال جلوه گرى به نامزدى تو آمده، و مى خواهد نه تنها وجود مجازىات، بلكه عقلت را هم از تو بستاند، قدر اين روزگار خوش بدان. خواجه در واقع، اظهار اشتياق به چنين ديدار و مشاهده اى مى نمايد. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٣، ص ٤٢٤.