جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٥ - غزل ٣٤١ شراب تلخ مى خواهم كه مردافكن بود زورش
دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! شراب تلخ دو آتشه و ته نشين و در مستى كولاك كننده، و تجلّيات و جذبات از خويش بيرون كننده به من عطا نما، تا از دنيا و شرّ و شورش بكلّى رهايى يابم. به گفته خواجه در جايى:
|
مِى دو ساله و محبوبِ چارده ساله |
همين بس است مرا، صحبت صغير و كبير |
|
|
بيار ساغرِ ياقوتْ فام و دُرِّ خوشاب |
حسودگو: كَرَم آصفى ببين و بمير |
|
|
بنوش باده و عزمِ وصالِ جانان كن |
سخن شنو، كه زنندت زبامِ عرش صفير[١] |
|
|
بياور مِىْ، كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن |
به لعب زُهره چنگىّ و بهرامِ سلحشورش |
|
محبوبا! تا فرصت باقى است و عمر گرانمايه از دست نشده، شراب مشاهداتت را به كامم بريز و از جمالت بهرهمند دايمىام بنما، كه به خوشى و ناخوشى ناپايدار اين جهان نمى توان ايمن بود؛ كه:
٣٦٧٧
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ ... قَرَّتْ بِالنَّظَرِ إلى مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُمْ، وَاسْتَقَرَّ بِإدْراكِ السُؤولِ وَنَيْلِ المَأْمُولِ قَرارُهُمْ، وَرَبِحَتْ فى بَيْعِ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ تِجارَتُهُم.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار دِهْ كه ... به واسطه نظر به محبوب چشمانشان روشن گشته، و به خاطر رسيدن به خواسته ها و نيل به آرزوهايشان آرامش خاطر يافتهاند، و در فروش دنيا به آخرت تجارتشان سود برده است.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٤، ص ٢٣٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٥١.