جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ٣٤١ شراب تلخ مى خواهم كه مردافكن بود زورش
از اين غزل ظاهر مى شود، خواجه را مشاهداتى ناپايدار بوده، تقاضاى دوام آن را از معشوق نموده تا بكلّى از خود برهد. مىگويد:
|
شراب تلخ مى خواهم، كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شر و شورش |
|
آرى، بشر تا زمانى كه توجّهش به ظاهر اين عالم و تعلّقات آن است، همه چيز را شرّ وشور مى نگرد. وچون از آن تعلّقات گسسته گشت و تجافى پيدا نمود، حقيقت جهان خلقت براى او جلوه مى نمايد، و دوست را با مظاهر، به اسم و صفت و ذات، با ديده دل تماشا خواهد كرد؛ كه:
٢٤٥٧
«أللّهُمَّ! أرِنَا الأشْياءَ كَما هِىَ.»
[١]: (بار خدايا! حقيقت اشياء را به ما نشان ده.) اينجاست كه ديگر اين عالم را شرّ و شور نخواهد ديد، و به نظر حُسن به هر چيز مى نگرد؛ ناچار به جهت دست يافتن به آن گسستگى، بايد به مراقبه و ياد شديد محبوب بپردازد، تا حضرتش با تجلّيات پر شور خود، او را از ظاهر عالم پندار به باطن آن متوجّه سازد، تا با ديده دل و ايمان دوست را ببيند؛ كه:
٢٨٧١
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٢]: (معبودا! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات.
[١] - بحر المعارف، ص ٣٠٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.