جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٣٣٩ دلم رميده شد و غافلم من درويش
در هجران بسر برى و خونين دل باشى. عاشق را نه سزاوار است كه از كم و بيش و نادادههاى دوست شكايت كند، بنده عاشق را با اختيار چه كار؟ كه:
٢٤٤٨
«إنَّ اللَّهَ يَجْرِى الامُورَ عَلى ما يَقْتَضيهِ، لا على ما تَرْتَضيهِ.»
[١]: (بدرستى كه خداوند، امور را بر اساس آنچه شايسته آنهاست جارى مى گرداند، نه بر اساس آنچه تو مى پسندى.- همچنين:
٢٤٤٩
«ما أقْبَحَ السَّخَطَ! وَأحْسَنَ الرِّضا!»
[٢]: (چه زشت است ناخشنودى [از داده الهى] و چه زيباست خرسند بودن!)، به گفته خواجه در جايى:
|
فراق و وصل چه باشد، رضاىِ دوست طلب |
كه حيف باشد از او غير او تمنّايى[٣] |
|
و در جاى ديگر:
|
عاشقان را، بر سر خود حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد، آن كنند |
|
|
خوش بر آى از غصّه، اى دل! كاهل راز |
عيشِ خوش، در بوته هجران كنند[٤] |
|
|
بدان كمر نرسد، دستِ هر گدا حافظ! |
خزينه اى به كفآور، ز گنج قارون بيش |
|
كنايه از اينكه: طالب دوست را سرمايه بندگى بس عظيم بايد، با دست تهى كجا مىتوان طالب او شد و به او راه يافت؟ كه:
٢٤٥٠
«ألطّاعَةُ غَنيمَةُ الأكْياسِ.»
[٥]: (طاعت و فرمانبرى [از خدا] غنيمت زيركان است.- نيز:
٢٤٥١
«إنَّكَ إنْ أطَعْتَ اللَّهَ، نَجّاكَ وَأصْلَحَ مَثْواكَ.»
[٦]: (اگر خدا را فرمان برى، نجاتت داده و جايگاهت را نيكو مى گرداند.- همچنين:
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الرّضا، ص ١٣٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الرّضا، ص ١٣٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الطّاعة، ص ٢١٦.
[٦] - غرر و درر موضوعى، باب الطّاعة، ص ٢١٧.