جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٥ - غزل ٣٣٩ دلم رميده شد و غافلم من درويش
[و يا: آز شديدِ] غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسوده نمودم. معبودا! آنگاه، در روزگار دليرىام بر تو و آسودنم به راه خشم و غضبت بيدار نگشتم.)
|
نه عمر خضر بماند، نه مُلك اسكندر |
نزاع بر سر دنياى دون، مكن درويش! |
|
اى سالك! و يااى خواجه! براى كم و زياد، و داده و نداده دنياى بىارزش، نزاع چرا؟ اين جهان، جاى زيستن ابدى نمى باشد تا انديشه كم و زيادِ آن كنى. از سويى همه انبيا و اوليا : كه اشرف و برگزيده بشرند، و از سوى ديگر تمام ظالمين و ستمكاران كه تمنّاى دوام سلطنت خود را داشتند، چندى در اين عالم زيستند و رفتند و با خود چيزى جز اعمال و كردار خويش نبردند؛ كه:
٢٤٤٦
«إنَّ السُّعَدآءَ بِالدُّنْيا غَداً، هُمُ الهارِبُونَ مِنْهَا اليَوْمَ.»
[١]: (همانا آنان كه فردا به وسيله دنيا نيكبخت مى شوند، هم آنانند كه امروز از آن مى گريزند.- نيز:
٢٤٤٧
«إنَّكُمْ إنْ رَغِبْتُمْ فِى الدُّنْيا، أفْنَيْتُمْ أعْمارَكُمْ فيما لا تَبْقُونَ لَهُ وَلا يَبْقى لَكُمْ.»
[٢]: (اگر ميل و گرايش به دنيا داشته باشيد، عمرهاى خود را در چيزى از بين مى بريد كه نه شما براى آن مى مانيد، و نه آن براى شما.)
|
بنازم آن مژه شوخ عافيت كُشْ را! |
كه موج مى زندش، آبِ نوش بر سر نيش |
|
قربان آن محبوبى كه با تير مژگان و صفت جمالى آميخته با جلاليش در عين اينكه مرا به خود توجّه مى دهد، عافيت و امور ظاهرىِ منتسب به من را مى ستاند، و «موج مى زندش آب نوش بر سر نيش»، و عافيتى حقيقى با ديدارش به بنده برگزيدهاش مى بخشد. در جايى مى گويد:
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٠.