جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ٣٣٩ دلم رميده شد و غافلم من درويش
|
دلم رميده شد و غافلم منِ درويش |
كه آن شكارىِ سرگشته را، چه آيد پيش |
|
|
چو بيد، بر سر ايمانِ خويش مى لرزم |
كه دل، بدست كمان ابرويى است كافر كيش |
|
محبوب، با جلوهاى، دل و عالم خيال و انديشه ها و تعلّقاتم را از من بگرفت، نمىدانم پس از اين چه پيش آيد و با من چه خواهد كرد؟ مىترسم تنها قانع به ستانيدن عالم اعتبارىام نباشد، بلكه دين و عبادات ظاهرى و قشرى را هم بخواهد از من بستاند، چرا چنين نباشد؟ كه او فعّال ما يشآء است و مى خواهد هستى عاشق خويش را با جلوه اى بستاند و به وصالش نايل سازد. خواجه در واقع با اين بيان تمنّاى از خود بيرون شدن به گونه كامل را مى نمايد؛ كه:
٢٤٥٩
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ ... قَرَّت بِالنَّظَرِ إلى مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُمْ، وَاسْتَقَرَّ بِإدْراكِ السُّؤولِ وَنَيْلِ المَأمُولِ قَرارُهُمْ، وَرَبِحَتْ فى بَيْعِ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ تِجارَتُهُمْ.»
[١]: (بار الها! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... چشمانشان به واسطه نظر به محبوب روشن گشته، و به خاطر رسيدن به خواسته ها و نيل به آرزويشان آرامش خاطر يافته، و در فروش دنيا به آخرت، تجارتشان سود برده است.)
|
خيالِ حوصله بحر مى پزد هيهات! |
چههاست بر سر اين قطره محال انديش؟ |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٥١.