جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٠ - غزل ٣٣٦ چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش
من ماندهام حيران چه كنم؟ اگر با ناليدنم نشان از تو جويم، و «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ»[١]: (خود را به من بنمايان، تا به سوى تو بنگرم.) گويم، در پاسخم «لَنْ تَرانِي»[٢]: (هرگز مرا نخواهى ديد.) خواهى گفت؛ و چون جمال بگشايى و «لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ، فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ ...»[٣]: (ليكن به كوه بنگر، كه اگر بر جاى خود قرار گرفت ...) گويى و تجلّى نمايى، صبر و قرار از من ربوده و به خويش فانىام سازى؛ كه: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ، جَعَلَهُ دَكًّا، وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»[٤]: (و هنگامى كه پروردگارش بر كوه تجلّى نمود، آن را [در هم كوبيده و] هموار گردانيد، و موسى [٧] بيهوش افتاد.)؛ و چنانچه خواهم تنها به گفتارت قانع شوم؛ كه: «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ»[٥]: (و هنگامى كه موسى [٧] به وعده گاهمان آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: خود را به من بنمايان، تا به سويت بنگرم.- يا سخن از تو گويم، با «كدام طاقت و هوش؟».
و ممكن است بخواهد بگويد:
|
بيان وصف تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو بيرون ز حدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد، روىِ شاهد غيب |
كه نورِ ديده عاشق، ز قاف تا قاف است[٦] |
|
|
شرابِ پخته، به خامانِ دل فسرده دهند |
كه باده، آتشِ تيز است و پختگان، در جوش |
|
ممكن است خواجه در اين بيت در مقام گله از محبوب باشد و بخواهد بگويد:
خامان و آنان كه هنوز شور عشقى در آنان پيدا نشده را، شراب مشاهدات مى دهند.
[١] ( ١، ٢، ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٤٣.
[٢] ( ١، ٢، ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٤٣.
[٣] ( ١، ٢، ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٤٣.
[٤] ( ١، ٢، ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٤٣.
[٥] ( ١، ٢، ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٤٣.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.