جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٣٣٦ چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش
خواجه در اين غزل، با بيانات عاشقانهاش در مقام اظهار اشتياق به وصال دوست بوده و مى گويد:
|
چو جام لَعْلِ تو نوشم، كجا بماند هوش |
چو چشم مست تو بينم، بجا نماند گوش |
|
محبوبا! تا آن زمان مرا هشيار خواهى ديد، كه از لب لعل و عنايات خاصّت آب حيات ننوشيده باشم؛ و تا وقتى گوش به سخن زاهد و واعظ مى دهم، كه چشم مست و جذبه جمالت مرا مست نكرده باشد. كنايه از اينكه: جلوه بنما و هوش و هشيارى از من بگير، و گوش سخن پذيرى از من بستان. به گفته خواجه در جايى:
|
مستم كن آن چنان، كه ندانم ز بىخودى |
در عرصه خيال كه آمد، كدام رفت |
|
|
دل را كه مرده بود، حياتى ز نو رسيد |
تا بويى از نسيم مِىْاش در مشام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوتِ تنهايى و نياز |
عشّاق را، حواله به عيش مدام رفت[١] |
|
|
منم غلام تو، ور ز آنكه، از من آزادى |
مرا به كوزه فروشِ شرابخانه فروش |
|
|
به بوى آنكه ز ميخانه، كوزه اى يابم |
رَوَم سبوى خراباتيان كِشَم بر دوش |
|
خواجه با اين بيان عاشقانه مى خواهد بگويد: اى دوست! من به غلامى و بندگى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.