جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٣٣٠ باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش
|
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست |
چون عودگو بر آتش سوزان بسوز و ساز[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياى مراداست، خاكِ كوى نياز[٢] |
|
|
ساقيا! در گردش ساغر تعلُّل تا به چند؟ |
دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بايدش |
|
محبوبا! چه شده اين همه سستى و بىعنايتى با عاشقانت دارى و جمال خود را همواره به ايشان نمى نمايى تا سيرت ببينند؟ كِىْ فريفتگانت با يك پيمانه و دو پيمانه، و يك تجلّى و دو تجلّى آرامش مى يابند. ايشان را به مشاهدات پى در پى نايل ساز تا مشكلات طريق و ابتلائات عالَم عاشقى بر ايشان آسان گردد.
|
أَلا! يا أَيُّهَا السّاقى! أَدِرْ كَأْساً وَناوِلْها[٣] |
كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها[٤] |
|
در جاى ديگر مى گويد:
|
بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
در حق من، لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، وليكن قَدَرى بهتر ازاين[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٣] - هان! اى ساقى! پيمانه بگردان و به من ده.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١، ص ٣٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.